در شهر من درخت ها پلاک دارند
و کلاغ ها سرشماری می شوند
ولی هیچ کس به فکر آن روسپی کوچک نیست
که چگونه لبهایش مفهوم تبسم را گم می کند
در شهر من تن لخت زمین را لگد مال می کنند
و به یک احساس ساده لقب جرم و جنایت می دهند
در شهر من هیچ کس به فکر طغیان یک دختر 17 ساله نیست
کسی گمان هم نمی برد که چگونه شاخه گلی به هرز می رود
آدم های اینجا خونشان غلیظ است و عواطفشان رقیق
بازار حجامت داغ است و کودکی زرد جان می دهد
در شهر من هیچ کس بی دلیل گل نمی خرد
گل که می دانید چیست؟
یا شاید شما هم..........؟
گل که می گویم آب و خاک نیست
گل عصاره ی زیبایی است
برای جشن و عزا یا نشانه ی عشق
چقدر دم از احساس میزنم امروز
و چه احساس شاعرانه ایست
پوچ بودن
امروز عجیب هوای مردن دارم
چه بسیار می خواهم چشمانم را ببندم
تا احساس مرگ در من تجلی کند
چه بسیار می خواهم آخرین نگاهم
تصویر معلقی از عشق باشد
امروز هوای مردن دارم
و تا غروب ساعتی باقی است
به پای هذیان های من نشسته ای
و خطوط درهم خیالم را به چشم می خوانی و می خندی
پس به خاطر تحقق رویای کودکانه ام یک لبخند بزن
به دنیایی که روی صفحه ای سپید نگاشته ام
خوب می دانم که شهر من درخت هایش پلاک دارند
و کلاغ هایش سرشماری می شوند
و عشق...
سرابی است که در برهوت زمان شکل می گیرد
نفرین بر هر آنچه نیست و تصور می شود
خود را از دام تعلق می رهانم
نفرین بر هر آنچه در بند می کشد