تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  "می گویمت که بدانی: در فکرتم، همین! دلتنگتم، همین!" / بهار خاتمی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه سی ام آذر 1385

دیشب تمام شب می گفتم؛

باید که نامه ای بنویسم،

تا سقف ابر،

شاید که جا بگیرد

دلتنگی ام در آن ...

چشمت نمی گذارد اما

حرفی بریزد از سر انگشتم.

 

می دانی!

تنها در انتهای تابستان،

آن هم به گاه گاه،

می شد که هندوانه ای را

از مرد دوره گردی

با شرط کارد، خرید

و رفع تشنگی کرد

در زیر سایه ی توتی.

می شد به آشنایی هم 

که می گذشت به تقدیر،

تقدیم کرد

یک تکه زآن شکوفه ی سرخ

 بر شاخسار انگشتان.

 

در فصل دوست داشتن اما

جز ایکس، حاصل جمعی نیست،

پیش تر زان که بوسه ای بشکوفد

در بستر دو گیلاس...

سیبی بیفتد از شاخی،

و

آب تنی کند چشمی

در خنده ای به تقدیر...

 

باری، فصول زیستن را

تضمینی از شکفتن شاخ و شکوفه نیست!

دیگر زیاده عرضی نیست...
,

  طالع بینی / ژیلا ابراهیمی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

فروردين:مريخ

سنگ شانس:الماس

عنصرشانس:آتش

اين را بدانيد كه زندگي براي همه فرازونشيب دارد وتنهااين فرازو نشيب ها

براي شمانيست كه چنين ماتم گرفته ايد.به طوركل زندگي مجموعه اي ازاين

 مسائل است.فقط بايد بدانيد كه نبايد درزندگي ديگران دقيق شويد واز كار

 هر كسي سر دربياوريد.از همه ي اينهاكه بگذريم،اوقات خيلي شادي در

 انتظارشماهست مهرباني شما كليد راهيابي به دلهاي ديگران است،هميشه

 شاكرخداباشيد.

 

ارديبهشت:ونوس

سنگ شانس:ياقوت كبود

عنصرشانس:مس

پايدارباشيدواين صفت نيك را هيچ گاه ازدست ندهيد،چراكه در تمامي زمينه ها،

گشايش داريد ومشكلات سرراهتان يكي پس از ديگري حل خواهد شد،طوري

 كه تعجب خواهيدكرد.براي حل مشكلات به ديگران اتكانداشته باشيد واز فكر

 و بازوي خودتان كمك بگيريد،البته مشورت بد نيست،اما متكي شدن صحيح نيست.

 

خرداد:عطارد                    

سنگ شانس:عقيق

عنصرشانس:آهن

كارها را روي هم انباشته نكنيد،شنيده ايد كه مي گويند كارامروزرابه فردا ميفكن

به اين خاطر كه هرروزي كار خاص خود را دارد،اگر به شكل منطقي به اوضاع نگاه

 كنيد به طرفه العيني وضعيت پيش آمده را حل خواهيدكرد.هم چنين خبرهاي بسيا

ر مسرت بخشي به شما خواهدرسيدكه بي اختيار مي گوييد،خدايا شكر،چقدر

 زندگي زيباست.

 

تير:ماه

سنگ شانس:مرواريد

عنصر شانس:نقره خالص

بدون هيچ كلامي توصيه مي كنم كه صبر كنيد،اين درست كه شما خسته

ايدوكسي نيست به شماكمك كند.امابجاي اين كه زانوي غم به بغل بگيريد،

فرصت هاي باقي مانده ي زندگي تان را به تلاش وعشق وبه فرصتهاي طلايي

 تبديل كنيد.نامه يك دوست بسيارعزيزاميد دوباره اي به شمامي بخشدواين را

 بدانيد لحظه هايي هستند كه با عشق ومحبت دست به كاري زده ايد.

 

مرداد:خورشيد

سنگ شانس:ياقوت

عنصرشانس:طلا

عاشقانه فكر كردن وعاشقانه زيستن خوب است اما زندگي حساب و كتاب

خودش رادارد بنابراين در زندگي واقع بيني هم به اندازه احساسات مهم است.

ستاره شماروشن است ومشكلاتي كه ذهن شما را مشغول كرده به شكلي

 غير منتظره از بين مي ر ود.

 

شهريور:عطارد

سنگ شانس:كوارتزنارنجي

عنصرشانس:مس

اگر آرامشتان را حفظ كنيد همه مشكلات به زودي رفع خواهد شد سعي كنيد

علاقه تان را به كساني كه دوستشان داريد نشان بدهيد.در اين صورت خيلي

 از مشكلات شما حل خواهد شد.سخت گرفتن زندگي بيش از حد لازم،براي

 شمامشكل سازاست.

 

مهر:ونوس

سنگ شانس:ياقوت كبود

عنصرشانس:مس درخشان  

زود رنجي شما باعث مي شودكه گاهي بدون دليل بين خودتان وديگران

فاصله ايجاد كنيد.كمي هم به شرايط وبه توان واقعي اطرافيان خود نگاه كنيد

واين قدر زودرنج واحساساتي نباشيد.آن ها شمارادوست دارند و هميشه

 داوطلب كمك به شما هستند امادر حد توانشان.

 

آبان:مريخ

سنگ شانس:آهن

عنصرشانس : سيليس                                                                           

دستهاي مهرباني به سوي شما دراز شده است. گاهي شنيدن درد دل

 ديگران نوعي اميدواري را در آنها ايجاد ميكند كه به هيچ عنوان كمتر از نيكي

 كردن نيست. شايد به همين علت است كه خود را سعادتمند مي انگاريد.

 در يك مسابقه ويا در يك قرعه كشي برنده ايد.

 

آذر: مشتري(زئوس)

سنگ شانس : ياقوت زرد

عنصر شانس: قلع

شور زندگي,عشق و دوست داشتن است وهمين است كه انسانها را به

 زندگي اميدوار ميكند. نگذاريد اين شعله فروكش كند. در يك اختلاف خانوادگي

 نقش ميانجي داريد تقاضا مي كنيم كه حق را به حقدار بدهيد. تمامي آسمان

 آبي از شماست پس از پايان گرفتن اختلافات,اطمينان و اعتماد به نفس

 فراوان داريد زيرا وضعيت كاري شما بسيار جذاب است كه اين امر به شناخت

 شما بر ميگردد.

 

دي: زحل

سنگ شانس: فيروزه

عنصر شانس: قلع

يك توصيه خدمت شما دارم وآن اين است كه با عقلتان عاشق بشويد نه با

قلبتان تا مغبون نشويد. در تدارك يك سفر خانوادگي هستيد كه انشاالله خيلي

 خوش ميگذرد,يك دوست از شما تفاضاي كمك ميكند كه اگر ميتوانيد خواسته ي

 او را اجابت كنيد كه قبل از هر كسي شما اول از همه احساس خوب وخوشايندي

 خواهيد داشت. زياد در كار غرق شده ايد طوري كه زندگي را فراموش كرده ايد

و اين اصلا خوب نيست.

 

بهمن: اورانوس

سنگ شانس: كريستال نمك

عنصر شانس: روي

با رخساري بشاش وچهره اي شاد به استقبال روزهاي زندگي برويد,از شكست

 نهراسيد وناكامي براي روحهاي ناتوان نقش قاتل را ايفا ميكند وبراي روحهاي

 توانا نخستين پلكان كاميابي است. پيشنهاد ميشود كمي از بار كارهايتان را

 كم كنيد و خستگي خودتان را با چند روز استراحت جبران كنيد. به يك مهماني

 دوستانه دعوت ميشويد وببسيار مورد استقبال قرار ميگيريد.

 

اسفند: نپتون

سنگ شانس: مرمر

عنصر شانس: نقره

به تمامي خبرهاي خوب فكر كنيد همچنين به عشق

پنجره ي دلت را باز كن, آدمها  هم مانند گياهان با محبت جان مي گيرند و

شاداب مي مانند. چند پيشنهاد به شما مي شود و شما نمي دانيد كدام

 يك را انتخاب كنيد, در زمينه ي شغلي خويش مي درخشيد و به طور طبيعي

 سرور زندگي خانوادگي شما براي درست فكر كردن شما بهتر است. يك

 نامه ي تشكر آميز دريافت ميكنيد.

                                                

,

  سیاه و سفید / ستاره نامدار
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
چه باروني مياد. چترمو آوردم بالای سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمويم كه هستي..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!... آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه... تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي.. هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی.. اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم! اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات

راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ... ای بابا! آقا چرا واستادی؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقدر بهت مياد! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی. حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد... قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن.. باز ديدم كار خودت رو كردی. همش روسری مشكی سرت بود

ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن. قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد.... بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم.. مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ... قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد... حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن!... مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي
 

,

  تو کیستی ؟ / امیر فرشاد ابراهیمی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
تو كيستي
كه وقت آمدنت
پرنده ها آغاز مي شوند
تمام كلاه هاي
آ
به شكل پرواز
گرداگرد تو مي چرخند
تمام شعرهايم سئوال (؟) مي شوند
تمام خطاب (!) ها
شگفتي (!) ها
درنگ (،) ها
نقطه ها (.) ها
برابر (=) هر استعاره
يا كنايه اي از تو
نظام مي بندند
نفسي ديگر باره مي گيرند
كيستي
كه تمام الفباهاي جهان
به هيأت سبزه زاران
گرداگرد نام تو شكل مي گيرد

كيستي
اي همه هستي
كه برابر (=) شكوه خدايي
و منظومه هاي نا مكشوف
گرداگرد ذات تو در چرخشند
كه رمز تمام گنج هاي جهاني
آفريننده ي گيتي
شكوه هستي
و معناي لايتناهي تمامِ هر آن چه كه آفريده اي

نه!
به تمام الف هاي شعرهايم حق مي دهم
پيش پاي تو سرو هم كه باشد
                         زانو مي زند
به همان سان
كه تمام كلاه هاي آ به شكل پرنده
تمام خطاب (!) ها و
شگفتي (!) ها
و تمام پرنده ها از تو آغاز مي شوند

,

  سهم من سهم زن ..../ طاهره خرم
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: شنبه بیست و پنجم آذر 1385
ما میرویم،
قصه ها افسانه می شوند
و انسانها بزرگ…
کاش قبل از کوچ
پرواز را بیاموزیم
و افسانه ی خویش را بنگاریم
چرا که ما،
قهرمان حقیقتی هستیم، که افسانه اش را باز می نویسیم!
دلم گرفت، یاد روزهایی افتادم که انگشتهای پاهام کوچولو و ریز بودن، دستمو میزدم زیر چونم و جلوی تلویزیون دراز می‌کشیدم و کارتون می‌دیدم.
روزای بچگی گذشتن، انگشتهای گرد پاهامون بزرگ شد، خودمون و دوستامون تبدیل به آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ‌های بد، آدم بزرگهایی که دیگه حوصله‌ی بچه‌های کوچک، سر و صداشون و سوال‌های احمقانشونو نداریم؛ آدم بزرگهایی که افتخار می‌کنیم که دیگه یک تصمیم بچه گونه هم نمی‌گیریم، دیگه دلمون خیلی چیز ها را نمی‌خواهد، دیگه خیلی چیزها را می‌دونیم. الان دیگه می‌تونیم سرِ یارو رو کلاه بذاریم، طرفو بپیچونیم…
آره الان، سال هاست حتی زیرِ یه قوطی کنسرو هم شوت نکردیم…ما میرویم،
قصه ها افسانه می شوند
و انسانها بزرگ…
کاش قبل از کوچ
پرواز را بیاموزیم
و افسانه ی خویش را بنگاریم
چرا که ما،
قهرمان حقیقتی هستیم، که افسانه اش را باز می نویسیم!
دلم گرفت، یاد روزهایی افتادم که انگشتهای پاهام کوچولو و ریز بودن، دستمو میزدم زیر چونم و جلوی تلویزیون دراز می‌کشیدم و کارتون می‌دیدم.
روزای بچگی گذشتن، انگشتهای گرد پاهامون بزرگ شد، خودمون و دوستامون تبدیل به آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ‌های بد، آدم بزرگهایی که دیگه حوصله‌ی بچه‌های کوچک، سر و صداشون و سوال‌های احمقانشونو نداریم؛ آدم بزرگهایی که افتخار می‌کنیم که دیگه یک تصمیم بچه گونه هم نمی‌گیریم، دیگه دلمون خیلی چیز ها را نمی‌خواهد، دیگه خیلی چیزها را می‌دونیم. الان دیگه می‌تونیم سرِ یارو رو کلاه بذاریم، طرفو بپیچونیم…
آره الان، سال هاست حتی زیرِ یه قوطی کنسرو هم شوت نکردیم…
دیگه هیچی رو نشکوندیم که جایی قایمش کنیم، دیگه وقتی با مامانمون بیرون میریم، از لابلای پاهای آدم بزرگها یه بچه‌ی دیگه نمی‌بینیم…
دیگه الان مطمئنیم که خدا یه مرد خیلی بزرگ نیست که تو آسمونها زندگی می‌کنه و بچه‌ها رو خیلی دوست داره….
ما دیگه آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ! آدم بزرگهایی که همیشه آرزوشو داشتیم، آدم بزرگهایی که همه چیز را می‌دونن، آدم بزرگهایی که به خودشون افتخار می‌کنن، آدم بزرگهایی که دیگه وقت سر خاروندن ندارن، آدم بزرگهایی که عادت کردن که زندگی کنن، آدم بزرگهایی که حتی سرِ خودشون را هم کلاه می گ‌ذارن….به قول معروف… روزگار کودکی برنگردد دریغا / قیل و قال کودکی برنگردد دریغا….

دیگه هیچی رو نشکوندیم که جایی قایمش کنیم، دیگه وقتی با مامانمون بیرون میریم، از لابلای پاهای آدم بزرگها یه بچه‌ی دیگه نمی‌بینیم…
دیگه الان مطمئنیم که خدا یه مرد خیلی بزرگ نیست که تو آسمونها زندگی می‌کنه و بچه‌ها رو خیلی دوست داره….
ما دیگه آدم بزرگ شدیم، آدم بزرگ! آدم بزرگهایی که همیشه آرزوشو داشتیم، آدم بزرگهایی که همه چیز را می‌دونن، آدم بزرگهایی که به خودشون افتخار می‌کنن، آدم بزرگهایی که دیگه وقت سر خاروندن ندارن، آدم بزرگهایی که عادت کردن که زندگی کنن، آدم بزرگهایی که حتی سرِ خودشون را هم کلاه میگذارن ….به قول معروف… روزگار کودکی برنگردد دریغا / قیل و قال کودکی برنگردد دریغا….
,

  اعترافی از سر دل / ساراموسوی خوئینی ها
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه بیست و چهارم آذر 1385
ساراموسوی خوئینی ها

میان خود همدمی هایم  بار ها جمله هایی نشان کردم که این جا بنویسم .

 این بار اما فراتر از این ها پراکنده شده ام .

دلم می خواست این یکی شعر باشد .

این است که نثر می گویم و نظم گونه می نویسم !

اگر امشب را بیایی

 خواهی دید که از باقیمانده ام

 در سمفونی سکوت نفس خواهم نواخت

 

                                              آن روز ها , تو آن شیشه ای بودی

                                              که  تصویر بودن را برای چشمانم قاب می کرد

                                               حالا تلخی سوزش خرده شیشه ای در آن چشم ها

وقتی شکستی چشم هایم دیگر نمی دید

و من مبهوت لمس بودنی که با بودنت نبود

تو همیشه همان بودی که لمس کردن را حبس می کردی و دیدن را آزاد ...

                                                           و من هم چنان می نوازم

                                                           که خداوند شما را زوج زوج , تنها آفرید !!...

,

  برای تویی که خوب می دانی کیستی ! / امیر آسمانی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
 

امیر آسمانی

 

مي خواهم از کنار همين پنجشنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي روم و سکوت تنهای صدايی است که مي شنوم . قرار است چند روزی که با حدود اين صدا آشنا شويم. می دانی اين خود مانند سفری است که انتهای خوشايندی با سوغاتهای گرانبهايی دارد.می دانم بسيار سخت است برای من بيشتر حالا تو هر چه می خواهی بگو.نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده با اينکه ساعتی بيش از شنيدن آن صدای گرمت نگذشته است.می دانی امشب انگار شهر هم نخوابيده اين را مي دانم شايد شبها به خواب نمی روند.از امشب می خواهم صدای سکوت را بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميان نتهای مغزم بازی کنند .چقدر سردم شده است چقدر راه نرفته برای من باقی مانده است و چقدر اين نوای تار زيباست.امشب باز چشمم ميسوزد ولی هيچ دستمالی نمی تواند چشمم را نوازش دهد.می خواهم تنها در اين چند روز تمام دنيا را به خاطر بياورم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلويم را مي فشارد و هنوز راهی میان چشمان خیسم پیدا نکرده برای سبک شدن!!!نمی دانم فکر کنم تنها با خودم صحبت می کنم!((عزيزدل))کجای اين همه رفتن راهی برای ماندن مي یابيم!؟اين را می دانم که تنها سکوت هايمان ما را به غربت چشم ها برده است.با تو ام نخستين ترانه را زمزمه کن ما هر دو از يک قبيله ايم از جايی که متعلق به هيچ کس نيست..!!! از جاده های تنها.

,

  نامه ای به پدر / شیرین صالحی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه دهم آذر 1385

شیرین صالحی 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :



پدر عزيزم،


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با غزاله پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ و کوتاهش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. غزاله حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم ما تصمیم گرفتیم برویم به کلبه ای که یکی از فامیلهای غزاله فعلا به ما داده کلبه ای توي جنگلهای شمال با کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه


. غزاله چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که گراس واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي فروش با کمک آدماي ديگه اي که می شناسیم میتونیم با فروختن گراس زندگیمونو بگذرانیم . در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و من و غزاله روزی شفا پیدا کنیم . نگران نباش پدر، من هیجده سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.


با عشق،


پسرت




پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من الان خونه دوست همسایه مان هستم و فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com