
می شد چشم هام رو ببندم و وانمود کنم خوابم برده و هیچ ندیده ام چطور چشم ها را در چشمخانه گردانده به صدای زنگ که یعنی هیچ حوصله ندارد برود تلفن را بردارد و نشنیده ام چطور به اخم گفته بله؟ و بعد همان طور مات مانده و یک قطره اشک سر خورده از روی گونه اش و رفته زیر چانه و خودش را رسانده به گودی گردن... بی رمقی برای پایین تر رفتن همان جا آرام گرفته... انگار سر انگشت های من وقتی سرش را می گذاشت روی سینه ام و موهایش می نشست روی شانه ها... میان اخم می خندید که موهای توان؟ و جواب می داد که نه... موهای تو به این خوشرنگی نیست . و بعد چشم های تلخیده را می بست و می گفت دیشب خواب ماهو را دیدم . می گفتم دوباره؟ می گفت دوباره...
ماهو را من ندیده بودم... سال ها قبل از آمدن من ، به وقت دیروزهای خیلی دور ، نیست شده بود... گاهی خیال برم می داشت که شاید جایی میان دو سطر دفتر خاطراتش از قلم افتاده و غرق سفیدی ها شده... همان شب هایی که او پشت سر هم خواب می دید ، من می نشستم و چشم می دوختم به لکهء نمی که سقف را بزک کرده بود و از آلبوم قدیمی می کشیدمشان جلوی چشم و می دیدم که خم شده روی دفترش و می نویسد: مادرم رفت . برای همیشه رفت . من خسته ام . چشم هام درد می کند . دست هام درد می کند . قلبم درد می کند . خانه تاریک است . ماهو همین جاست . خم شده روی دفترم . دلم گریه می خواهد و نمی توانم . خواستن و توانستن تا آنجایی که من دیده ام هیچ وقت به هم مربوط نمی شوند . فقط از کنار هم می گذرند و من دلم می ماند پیش خواسته ها و قدم هام می روند با توانسته ها... همین.
نوک زغالی و کلفت مداد را فشار می داد روی کاغذ کاهی و می نوشت چهارسالگي راحله بعد خط سیاه پر رنگی می کشید زیر این همه.
و ماهو آنجا بود . می دیدمش . خم شده بود روی دفتر و از پشت شانه هاش رو بغل کرده بود . موهاش ریخته بود دور هر دوشان...
آن شب ها هر چه می کردم نمی توانستم خنده های توی عکس را بیاورم به لب هاشان و ببینم که چشم ها چطور ریز تر می شوند و گونه ها چطور چال می افتند و شیری دندان ها چطور دعوتت می کند به خنده...
خدا می داند که اگر آن عکس را ندیده بودم باورم نمی شد که خواهر دوقلویی داشته و قصهء همان سیبی که معلوم نیست چرا نصفش کرده اند تا همیشه دست این یکی پی دست آن یکی بگردد و بی قراری... بی قراری... بی قراری...
مهرک نشسته روی تاب گهواره ای زیر درخت توت و دورش روی زمین پر است از لکه های سرخ... ماهو از پشت بغلش کرده و صورت هاشان چسبیده به هم . موها را نمی شود گفت مال کدام است که ریخته دور هر دو...
همین یک عکس مانده بود از گذشته های مهرک... نیمهء سوختهء عکس را می گفت که خانهء بزرگی بوده با سقف شیروانی دار و درخت های توتی که سایه شان جا به جا لک افتاده بود با توت های رسیده... دست می کشید توی قاب خیالی عکس و توی هوا خانه ای می کشید ومی گفت اینجا اتاق من و ماهو بود ، اتاق زیر شیروانی . عاشق سقف کوتاه و شیب دارش بودیم . تختمان درست زیر این پنجره بود... اینجا... این طرف آشپزخانه بود ، مادر دوست داشت آشپزی که می کند ما دو تا را ببیند که نشسته ایم روی تاب و درس می خوانیم . اینجا سه تا پنجرهء بزرگ بود... اتاق پذیرایی با پرده های تور . بعد توضیح می داد که اتاق های میهمان آن طرف خانه بوده و اتاق پدر و مادرشان کنار اتاق پذیرایی ، پنجره هم نداشته... تاریک تاریک...
مادر که رفت ، من ماندم با راحله اي كه روز به روز بداخلاق تر می شد و شب ها دیرتر می آمد و بطری های خالی بیشتری را می انداخته توی حیاط خلوت . سرفه های ماهو در این میان به چشم کسی نیامده جز مهرک . آفت افتاده بود به جان نیمهء سیب . حالا نوبت این یک بوده که دست بیندازد دور شانه های دیگری و بگوید آرام... آرام... درست می شود... چیزی نیست... چیزی نیست...
شبی که شیار خون گوشهء لبش را خط انداخته مهرک دویده تا درمانگاه سر خیابان و تا با دکتر برگردد رقص شعله ها هر چه تاب و توت بوده بغل زده و ماهو پشت پنجرهء همان اتاق زیر شیروانی صورتش را چسبانده به شیشه و دستش را تکان داده و رفته... مهرک سایه اش را دیده که روی تخت خوابیده و به عادت همیشه متکایی را بغل گرفته و پاها را جمع کرده توی سینه...
هر دو نیمه سوخته اند... پوست و گوشت و استخوان آن یک کز خورده ، مچاله شده ، گر گرفته و خاکستر شده ، روح این یک...
و مهرک هر شب خواب شعله هایی را دیده که روی پوست ماه چنگ می اندازند و آسمانی که سرخ است و زمینی که تاریک... و بوی زهم تن گداخته اش را هر شب عق زده و پاشیده روی کاشی های سفید حمام... هر شب...
دیگر نمی شد دل داد به رخوت ملافه ها و نچ نچی کرد و رو برگرداند طرف دیوار... نیم خیز شدم و گفتم چی شده؟ کیه؟ مهرک گریه می کنی؟
ماهو بود... از آن دنیا...
تا من خودم را برسانم به تلفن ، گوشی به دست پهن زمین شده بود... و چشمهاش... چشمهاش جور خاصی بود... دو تا تیلهء شیشه ای... می فهمی؟ خالی از زندگی... تنها صدایی که من شنیدم صدای آب بود... و بعد بوق آزاد...
شب های بعد دیگر نه او خواب دید و نه من توانستم ماهو را بیاورم پشت سر مهرک و دست هاش را بپیچم دور شانه ها و موها را پریشان کنم دور هر دو...
هیچ وقت نگفت که چه شنیده... یا عکسشان را چه کرده که جای خالیش را هم من نمی توانم دیگر توی آلبوم قدیمی پیدا کنم... یک بار دل به دریا زدم و آمدم بپرسم با ماهو کدام مدرسه می رفتید؟ که چشم ها را گرد کرد و جوری پرسید ماهو کیه؟ که دیگر از صرافتش افتادم... شاید هم من اشتباه می کنم... اصلن عکسی در کار نبوده که نیمش سوخته باشد و نیم دیگرش را دو نیمهء لبخند پر کرده باشد و تاب و توت... فکری شده ام که نکند مهرک هم یک روز نیست شود و هر چه بگردم کسی نشناسدش... بعد مادرم بیاید و بگوید بمیرم راهي جان ...