تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  یادواره و گواشواره های کودکی - راحله کشتگر
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: شنبه بیست و ششم اسفند 1385

می شد چشم هام رو ببندم و وانمود کنم خوابم برده و هیچ ندیده ام چطور چشم ها را در چشمخانه گردانده به صدای زنگ که یعنی هیچ حوصله ندارد برود تلفن را بردارد و نشنیده ام چطور به اخم گفته بله؟ و بعد همان طور مات مانده و یک قطره اشک سر خورده از روی گونه اش و رفته زیر چانه و خودش را رسانده به گودی گردن... بی رمقی برای پایین تر رفتن همان جا آرام گرفته... انگار سر انگشت های من وقتی سرش را می گذاشت روی سینه ام و موهایش می نشست روی شانه ها... میان اخم می خندید که موهای توان؟ و جواب می داد که نه... موهای تو به این خوشرنگی نیست . و بعد چشم های تلخیده را می بست و می گفت دیشب خواب ماهو را دیدم . می گفتم دوباره؟ می گفت دوباره...

ماهو را من ندیده بودم... سال ها قبل از آمدن من ، به وقت دیروزهای خیلی دور ، نیست شده بود... گاهی خیال برم می داشت که شاید جایی میان دو سطر دفتر خاطراتش از قلم افتاده و غرق سفیدی ها شده... همان شب هایی که او پشت سر هم خواب می دید ، من می نشستم و چشم می دوختم به لکهء نمی که سقف را بزک کرده بود و از آلبوم قدیمی می کشیدمشان جلوی چشم و می دیدم که خم شده روی دفترش و می نویسد: مادرم رفت . برای همیشه رفت . من خسته ام . چشم هام درد می کند . دست هام درد می کند . قلبم درد می کند . خانه تاریک است . ماهو همین جاست . خم شده روی دفترم . دلم گریه می خواهد و نمی توانم . خواستن و توانستن تا آنجایی که من دیده ام هیچ وقت به هم مربوط نمی شوند . فقط از کنار هم می گذرند و من دلم می ماند پیش خواسته ها و قدم هام می روند با توانسته ها... همین.

نوک زغالی و کلفت مداد را فشار می داد روی کاغذ کاهی و می نوشت چهارسالگي راحله  بعد خط سیاه پر رنگی می کشید زیر این همه.

و ماهو آنجا بود . می دیدمش . خم شده بود روی دفتر و از پشت شانه هاش رو بغل کرده بود . موهاش ریخته بود دور هر دوشان...

آن شب ها هر چه می کردم نمی توانستم خنده های توی عکس را بیاورم به لب هاشان و ببینم که چشم ها چطور ریز تر می شوند و گونه ها چطور چال می افتند و شیری دندان ها چطور دعوتت می کند به خنده...

خدا می داند که اگر آن عکس را ندیده بودم باورم نمی شد که خواهر دوقلویی داشته و قصهء همان سیبی که معلوم نیست چرا نصفش کرده اند تا همیشه دست این یکی پی دست آن یکی بگردد و بی قراری... بی قراری... بی قراری...

مهرک نشسته روی تاب گهواره ای زیر درخت توت و دورش روی زمین پر است از لکه های سرخ... ماهو از پشت بغلش کرده و صورت هاشان چسبیده به هم . موها را نمی شود گفت مال کدام است که ریخته دور هر دو...

همین یک عکس مانده بود از گذشته های مهرک... نیمهء سوختهء عکس را می گفت که خانهء بزرگی بوده با سقف شیروانی دار و درخت های توتی که سایه شان جا به جا لک افتاده بود با توت های رسیده... دست می کشید توی قاب خیالی عکس و توی هوا خانه ای می کشید ومی گفت اینجا اتاق من و ماهو بود ، اتاق زیر شیروانی . عاشق سقف کوتاه و شیب دارش بودیم . تختمان درست زیر این پنجره بود... اینجا... این طرف آشپزخانه بود ، مادر دوست داشت آشپزی که می کند ما دو تا را ببیند که نشسته ایم روی تاب و درس می خوانیم . اینجا سه تا پنجرهء بزرگ بود... اتاق پذیرایی با پرده های تور . بعد توضیح می داد که اتاق های میهمان آن طرف خانه بوده و اتاق پدر و مادرشان کنار اتاق پذیرایی ، پنجره هم نداشته... تاریک تاریک...

مادر که رفت ، من ماندم با راحله اي كه روز به روز بداخلاق تر می شد و شب ها دیرتر می آمد و بطری های خالی بیشتری را می انداخته توی حیاط خلوت . سرفه های ماهو در این میان به چشم کسی نیامده جز مهرک . آفت افتاده بود به جان نیمهء سیب . حالا نوبت این یک بوده که دست بیندازد دور شانه های دیگری و بگوید آرام... آرام... درست می شود... چیزی نیست... چیزی نیست...

شبی که شیار خون گوشهء لبش را خط انداخته مهرک دویده تا درمانگاه سر خیابان و تا با دکتر برگردد رقص شعله ها هر چه تاب و توت بوده بغل زده و ماهو پشت پنجرهء همان اتاق زیر شیروانی صورتش را چسبانده به شیشه و دستش را تکان داده و رفته... مهرک سایه اش را دیده که روی تخت خوابیده و به عادت همیشه متکایی را بغل گرفته و پاها را جمع کرده توی سینه...

هر دو نیمه سوخته اند... پوست و گوشت و استخوان آن یک کز خورده ،  مچاله شده ، گر گرفته و خاکستر شده ، روح این یک... 

و مهرک هر شب خواب شعله هایی را دیده که روی پوست ماه چنگ می اندازند و آسمانی که سرخ است و زمینی که تاریک... و بوی زهم تن گداخته اش را هر شب عق زده و پاشیده روی کاشی های سفید حمام... هر شب...

دیگر نمی شد دل داد به رخوت ملافه ها و نچ نچی کرد و رو برگرداند طرف دیوار... نیم خیز شدم و گفتم چی شده؟ کیه؟ مهرک گریه می کنی؟

ماهو بود... از آن دنیا...

تا من خودم را برسانم به تلفن ، گوشی به دست پهن زمین شده بود... و چشمهاش... چشمهاش جور خاصی بود... دو تا تیلهء شیشه ای... می فهمی؟ خالی از زندگی... تنها صدایی که من شنیدم صدای آب بود... و بعد بوق آزاد...

شب های بعد دیگر نه او خواب دید و نه من توانستم ماهو را بیاورم پشت سر مهرک و دست هاش را بپیچم دور شانه ها و موها را پریشان کنم دور هر دو...

هیچ وقت نگفت که چه شنیده... یا عکسشان را چه کرده که جای خالیش را هم من نمی توانم دیگر توی آلبوم قدیمی پیدا کنم... یک بار دل به دریا زدم و آمدم بپرسم با ماهو کدام مدرسه می رفتید؟ که چشم ها را گرد کرد و جوری پرسید ماهو کیه؟ که دیگر از صرافتش افتادم... شاید هم من اشتباه می کنم... اصلن عکسی در کار نبوده که نیمش سوخته باشد و نیم دیگرش را دو نیمهء لبخند پر کرده باشد و تاب و توت... فکری شده ام که نکند مهرک هم یک روز نیست شود و هر چه بگردم کسی نشناسدش... بعد مادرم بیاید و بگوید بمیرم راهي جان ...

 

,

  به آ قاي خاتمي مي گويم دايي!
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه چهارم اسفند 1385

گفت وگو با محمدرضا خاتمي، مدتي پيش صورت پذيرفت، اما آن را نگه داشتيم تا يک فرصت مناسب. اين روزها که بحث هاي انتخاباتي فرو نشسته و مجال نگاه هايي از سر تامل رسيده قطعا تحليل و نقد حرکت هاي يک جريان سياسي در مصاحبه با يک فرد تاثيرگذار از جبهه اصلاحات مي تواند مفيدفايده باشد. در اين مصاحبه گره هاي فراروي اصلاح طلبان، ايرادات و اشکالات آنها در زماني که زمامدار بوده اند، حرف هايي درباره خود محمدرضا خاتمي و ناگفته هايي درباره سيدمحمد خاتمي را به صحبت نشسته ايم.

  قبل از دوم خرداد 76، اسم محمدرضا خاتمي، حتي براي من هم که اهل مقولات سياسي هستم، آشنا نبود، آن موقع کجا بوديد؟
چند درصد کساني که امروز مطرح هستند، آن روز براي شما مطرح بودند؟
  بعضي  هايشان مطرح بودند بعضي ها هم نه.
اکثريت که نبودند. الان نسل جديدي دارند مي آيند. مگر قرار است که همه نسل ها بمانند؟
  نه، سوال من اين بود که آن موقع چه مي کرديد؟
تا سال 68 در فعاليت هاي متداول سياسي و اجتماعي شرکت داشتم. مثلا در انجمن هاي اسلامي دانشگاه ها فعال بودم. در نهادهايي که به جنگ مربوط بود فعاليت مي کردم و با دوستان ديگري که در فعاليت هاي جنبي سياسي بودند، گروهي داشتيم. بعد از سال 68 با تحولات سياسي، اجتماعي، من تمام وقتم را در دانشگاه گذاشتم. رفتم تحصيلاتم را تکميل کردم، به خارج از کشور رفتم و سال 74 به کشور برگشتم. به عنوان هيات علمي دانشگاه مشغول به کار شدم. ولي آن گروه فکري که گفتم همچنان بود که آخرين گروهش، گروه آئين بود که اطراف خود آقاي خاتمي تشکيل شده بود.
  در دوره اي که عضو انجمن اسلامي دانشگاه ها بوديد هيچ پيش نيامد که با دانشجويان «برخورد» کنيد. از آن «برخوردهايي» که آن سال ها مرسوم بود؟ شما هم اين طوري رفتار مي کرديد؟ همان رفتارهايي که الان خشونت طلبانه تلقي مي شود. در باب مقولات مختلف، از هيئت ظاهر تا رفتار و تا نوع تفکر افراد؟
عمده ترين فعاليت من در انجمن اسلامي حوالي انقلاب بود. بعد ماجراي «لانه» که پيش آمد، طبعا...
  ببخشيد کلامتان را قطع مي کنم، سفارت سابق آمريکا يا لانه جاسوسي آمريکا؟
لانه جاسوسي. نمي خواهم بحث بکنم. آنجا واقعا جاسوسي سازماندهي مي شد براي داخل کشور. مي گفتم... بعد از آن زمان ها ارتباط مستقيم من با دانشگاه ها کم شد، انقلاب فرهنگي پيش آمده بود و ما ديگر در آن فضاي انقلاب فرهنگي در دانشگاه ها نبوديم. بعد از آن مسئله، من مستقيما به سپاه رفتم و وارد فعاليت هاي سپاه و جنگ شدم. اين فعاليتم از 59 تا 61 بود که ديگر مجروح شدم و حدود يک سال مداوايم طول کشيد. بعد دانشگاه باز شد. برگشتم به تحصيل. مي خواهم بگويم در آن فضاهاي پرتنش، من در دانشگاه ها نبودم. آن زمان فضاي آرام سازي در دانشگاه ها دنبال مي شد.
  مجموعه گفته هاي شما، بيشتر شما را يک چهره دانشگاهي نشان مي دهد تا فردي سياسي. الان که به آن قضاياي دانشگاهي نگاه مي کنيد، به آن رد صلاحيت هاي دهه شصت به خاطر مسائل سياسي حتي گاهي اقوام و فاميل فرد، چه حسي داريد؟
دو حالت متفاوت بود. بعضي ها وابستگي داشتند به جرياناتي که دست به اسلحه برده بودند که آنها به نظرم تکليفشان روشن بود و بايد رد مي شدند. اما عده اي جريان هاي فکري و سياسي بودند که فکر کنم در حق آنها خيلي ظلم شد. شايد يکي از علت هايي که من خودم وارد آن جريانات نشدم اين بود که اين وضعيت شامل حال همسر خودم هم مي شد! يعني ايشان را بعد از پذيرش در کنکور داشتند رد صلاحيت مي کردند. به خاطر يک افکار خاص سياسي که در آن زمان ها بود. به همين دليل خود ما حتي از قربانيان اين تندروي ها بوديم.
  از دوستان اصلاح طلب کنوني، بودند کساني که با اين طرق تندروانه برخورد کنند؟
قطعا بوده. قطعا بوده. نمي خواهم بگويم نيست، شايد الان نتوانم اسم ببرم، اما فضاي آن روز به گونه اي بود که اين تفکرات در درون دوستاني که الان در اصلاحات هستند، ممکن بود وجود داشته باشد.
  بزرگ ترين ايرادي که به آن سال ها و افراد اصلاح طلب امروز در آن سال ها وارد است، چيست؟

 انقلاب يک حرکت بسيار بزرگي در جامعه ايران بود و يک همدلي عظيمي ايجاد کرد. مهم ترين ايرادي که وجود دارد اين بود که رفتارهايي صورت گرفت که هي از دامنه اين همراهي کاست و مجموعه کساني را که اين حرکت را به وجود آورده بودند، از هسته مرکزي جدا کرد. اين محدود و محصور کردن جريان انقلاب در درون يک هسته خاص بزرگ ترين اشتباه تاريخي اي بود که صورت گرفت.
 هشت سال اصلاح طلبان بر مصدر کار بودند، شما که از داخل اين بدنه، به ماجرا نگاه مي کنيد، بزرگ ترين ايراد اصلاح طلبان را چه مي بينيد؟
ايرادهايي که وجود دارد، ايرادهاي مهمي است، اما اين ايرادي که به نوعي در همه فعالين سياسي حوزه ايران است اين است که ما تطبيق ظرف و مظروف را نداشتيم. جامعه ايراني ظرفيت هايي دارد که نمي شود توقعاتي را که در جوامع ديگر، به شکل طبيعي وجود دارد، اينجا هم طبيعي دانست. ناهمگوني بين واقعيات جامعه با آن چه که ما مي خواستيم باشد (به لحاظ فرهنگي، سياسي، مذهبي) باعث شد شکافي بين خواسته ها و ظرفيت ها ايجاد شود. اين عدم تطبيق خواسته ها و ظرفيت ها مهم ترين ايراد بود. اين فقط مختص به اصلاحات هم نيست. در خود انقلاب هم اين موضوع ديده شد. دوستاني هم که الان بر سر کارند دارند به اين دام مي افتند.
  در چهار، پنج سال اخير براي کساني که مسائل سياسي را تعقيب مي کردند اغلب اوقات، محمدرضا خاتمي چهره اي هيجان برانگيز تر و طبعا جذاب تر بود نسبت به سيدمحمد خاتمي. اما بعد از انتخابات دوره نهم رياست جمهوري، بسياري، برعکس، به اين باور رسيدند که گويا شناخت و اصطلاحا تحليل هاي محمد خاتمي نسبت به اطرافيانش در مورد جامعه، ظرفيت ها و توان موجود، واقع نگرانه تر و درست تر بوده است. اين طور است؟
ببينيد... من هميشه گفته ام که شاگرد آقاي خاتمي ام، از بچگي من به لحاظ فکري و سياسي، مربي ام آقاي خاتمي بوده اند...
  ببخشيد، در منزل هم ايشان را با همين لحن، آقاي خاتمي، صدا مي زنيد؟!
من به آقاي خاتمي مي گويم دايي!!
  يعني چه؟ مگر برادرتان نيستند؟!
راستش من با بچه هاي خواهرم بزرگ شدم و آنها همه از من بزرگ ترند. چون آنها به خواهرهايم مي گفتند خاله و به اين برادرم مي گفتند دايي، من هم مثل آنها صدا زدم. يعني به دو خواهر بزرگم مي گويم خاله و به برادرم مي گويم دايي! البته الان همشيره و اخوي صدا مي زنم. تا همين چند سال پيش البته دايي و خاله بودند!
  جالب است، حرفتان را ادامه بدهيد.
بله، اين تجربيات را که مي بينم حق مي دهم به مردم که ارزش گذاري بهتري براي تفکر آقاي خاتمي بکنند. اما من يک تفاوت عمده با آقاي خاتمي دارم. ايشان يک فردي است که تفکر خودش را دارد و هيچ وقت نخواسته در قالب يک گروه و جمع حرکت کند. اين ممکن است ايراد آقاي خاتمي هم باشد، اما من هميشه در گروه و جمع کار کرده ام و چهره ام بيشتر بيان کننده حرکت جمعي بوده است.
  اگر قياس کنيم نگاه آقاي خاتمي را با همين جمع مورد نظر شما که اغلب پيرامون آقاي خاتمي هم بودند، بعد بياييم به انتخابات نهم هم نگاه کنيم، فکر مي کنيد انصافا کدام يک از اين دو نوع تفکر درست تر و مورد وثوق تر بود؟ کدام شناخت بهتري از جامعه به دست مي داد؟
(مکث) خيلي سخت است به اين سوال جواب دادن. ما الان در نقاط ضعف و اشتباهات، همه سهم داريم. دولت آقاي خاتمي هم سهم خودش را دارد. اگر مديران اجرايي کشور به اصلاحات مومن بودند و تمام توانشان را مي گذاشتند، ضعف ها کمتر بود و نتايج متفاوت. اگر بخواهم يک جنبه را که اشاره کرديد ببينم، مي توانم بگويم، بله، مشي  آقاي خاتمي مشيي است که با آن بهتر مي توان به نتيجه رسيد، اما اين مشي فردي است، اگر تبديل به دولت شود الزام ندارد که به نتيجه دلخواه برسد.
 عيني ترش بکنم، اصلا آقاي خاتمي با ورود اصلاح طلبان و کانديداتوري مثلا آقاي معين موافق بودند يا مخالف؟
به هيچ وجه نمي توانم به اين سوال جواب بدهم.
  به هيچ وجه؟
خير.
  اين خير را به معني نفي بگيرم يا به معني خير و خوبي؟!
ببينيد اگر بگويم ممکن است عده اي برنجند و عده اي هم شايد سو» استفاده کنند.
  خب از تمام صحبت ها ممکن است عده اي برنجند و عده اي هم سو» استفاده کنند.
اين ممکن است با مشي خود آقاي خاتمي مغاير باشد. يک مشي ايشان اين است که هيچ کس را نرنجاند.
  آقاي خاتمي! اگر شما اخوي آقاي محمد خاتمي نبوديد، گمان مي کنيد به همين ميزان چهره شناخته شده اي بوديد؟ صادقانه بگوييد.
در اين نبايد ترديد کرد که در شروع کار آدم هايي مثل من، حتي کل حزب مشارکت، مردم يک همراهي و همدلي به واسطه آقاي خاتمي داشتند. خب طبعا وقتي اسم من هم «خاتمي» است، اين توجه ممکن است بيشتر هم بشود. اين را نمي شود منکر بود. اما آقاي خاتمي و مجموعه جريان  اصلاحات فضايي را به وجود آوردند که امکان فعاليت براي آدم هايي که در بخش هاي مختلف مي خواستند خودشان را نشان بدهند، فراهم شد. مثل خود شما که امروز در عرصه مطبوعات آدم مورد توجه و شناخته شده اي شديد. اين يک فضاي عمومي بود که براي بسياري به وجود آمد. اما من اين بخش اول سوالتان را بايد تاييد بکنم. يعني اگر آقاي خاتمي نبود، هم من، هم حزب مشارکت و هم خيلي از چهره هاي ديگر... اصلا نقطه پايانشان فرا مي رسيد.
  اين حرف شما متين. اما منظورم اين است که اخوي آقاي خاتمي بودن هم، مستقيم، دخيل بوده، حتما.   اگر اخوي آقاي خاتمي نبوديد، اما فضا باز مي شد گمان مي کنيد مي توانستيد با همين ميزان تاثير وارد فعاليت شويد؟
بله، گمان مي کنم وارد اين کار مي شدم.
  چرا؟ بر چه اساس به اين نتيجه مي رسيد؟
ما وارد عرصه سياست بوديم. منتها فضايي باز شد که فعاليت ها را بيشتر کرد. من و کل خانواده ام سياسي بوده ايم. من در هر حال يک آدم سياسي بوده ام. خب فضاي باز فعاليت را تشديد مي کند.
  گفتيد خانواده تان هميشه سياسي بوده. مي خواهم بدانم نسل بعدي تان، فرزندان جوانتان هم سياسي اند؟

به معناي واقعي کلمه، بله، سياسي اند.
  نه، به معناي عملي کلمه هم، سياسي هستند؟
شايد به معني علمي کلمه سياسي هستند. يعني مسائل سياسي را پي گيري مي کنند، اما در ظاهر ضدسياسي هستند. يعني ترجيحشان اين است که پدرشان از عرصه سياست بيايد کنار. مي خواهند از تنش هايي که سياست در زندگي خصوصي افراد ايجاد مي کند برکنار بمانند.
  چه اتفاقي افتاده که شمايي که در خانواده  سياسي رشد کرده ايد و قطعا تنش ها و سختي هايش را هم حس کرده ايد، باز بسيار راغب هستيد که بيشتر وارد عرصه سياسي شويد، اما فرزند جوان شما کماکان تاکيد مي کنم، به لحاظ عملي، راغب نيست؟
البته نمي دانم حالا راغب هست يا نيست.
  يعني پدر نمي داند فرزند راغب هست يا نه؟!
نه، من همين که مي بينم پي گير مسائل است به معني علاقه مي گيرم. يعني بي تفاوت نيست، اما نحوه بروز ممکن است متفاوت باشد. به نظرم تمام بچه هاي ما، نسل جوان ما احساس مي کنند که اگر سياست در کشورشان بر مدار درستي نچرخد، آينده خوبي نخواهند داشت. چرا که لاجرم درگير خواهند شد. شما ببينيد حتي در فوتبال ما به حدت و شدت سياست دخيل است! پس يک مسئله ناگزير است.
  حرف شما درست، اما پاسخ سوال من نشد. مي پرسم چه اتفاقي افتاده؟ مي گويم آيا الان فرزند جوان شما راغب هست که فعاليت هاي کامل انتخاباتي، سياسي، حزبي انجام بدهد؟
انجام داده اند. در همين انتخابات آخر هم انجام داده اند. شايد بگويند ول کنيد بياييد زندگي خودمان را بکنيم، اما وقتي انتخابات و مسائلي چنين پيش مي آيد واکنش نشان مي دهند.
  کمي فضا را عوض کنيم. راست مي گويند آقاي سيدمحمدخاتمي از آ ن «سيد»هايي هستند که زياد عصباني مي شوند؟!
از خودمان بگوييم، چه کار داريم به آقاي خاتمي!
  خب پس مي پرسم، با خود شما هم عصباني شده اند يا نه؟
با هر کس در زندگي اش، آدم عصباني هم مي شود.
  نشد، با شخص محمدرضا خاتمي هم تندي و عصبانيت مي کنند؟
عرض کردم انسان با هر کس در ارتباط است، ممکن است عصباني شود.
  يک مورد از همين مصاديق عيني در «ارتباط بودن» و «عصباني شدن» را بفرماييد.
حتما بوده. چون حوادث زياد بوده و من حافظه ام خوب نيست يادم نمانده.
  يعني در باب يک مسئله مهم سياسي مورد عتاب قرار گرفته ايد و به همين راحتي هم فراموش شده. يعني بايد باور هم بکنيم؟!
نه، به دليل اين فراموش شده که آن موضوع نمانده، چون بلافاصله با صحبت و گفت وگو مسائل حل شده.
  فکر مي کنيد اگر در انتخابات نهم رياست جمهوري، شما کانديداي اصلاح طلبان مي بوديد شرايط چقدر فرق مي کرد؟
من فکر مي کنم اصل و درست همين شرکت در انتخابات بود. اما گمانم اگر من يا کس ديگري هم کانديدا مي شد نتيجه خيلي فرق نمي کرد. جامعه ما بسيار متکثر شده. شايد به جاي عنوان کردن آدم هاي مختلف، بگوييم اگر روش هاي مختلفي داشتيم ماجرا فرق مي کرد. انتخابات نشان داد چهره کاريزماتيک و ... خيلي موثر نيست.
  اگر بر فرض منع قانوني وجود نداشت و  آقاي محمد خاتمي باز کانديدا مي شد راي مي آورد يا نه؟
بله. راي مي آورد.
  پس چهره بودن هم موثر است.
نمي خواهم بگويم موثر نيست. من گفتم حداقل در اين انتخابات گذشته و اين آرايشي که بود خيلي موثر نبوده. بله، اگر آقاي خاتمي بودند همه اين آرايش ها به هم مي ريخت.
  کاريزماي ايشان دخيل نيست؟
چرا. چرا. البته من نمي خواهم کاريزما را نفي کنم. در تمام دنيا، در مهد دموکراسي دنيا هم کاريزما اثر خودش را دارد و من نمي خواهم منکر اين امر شوم، اما اشتباه است که همه چيز را منحصر به يک فاکتور کنيم. اين فاکتور را مي  پذيرم که ما نداشتيم اما ديگران هم نداشتند.
  گفتيد اين فاکتور را همه نداشتند. خب شما چرا نرفتيد داشته باشيد تا نقطه قوتتان بشود؟
به خاطر همان فاکتورهاي ديگر.
  اين که نافي فاکتورهاي ديگر نيست.
شما اگر يک شخصيت ديگر که کاريزما دارد بياوريد اما مثلا فاکتور شرکت در انتخابات را از دست بدهيد، ديگر نمي شود.
  يعني مي گوييد اگر...
مي دانم چه مي خواهيد بپرسيد، بگذاريد هيچ صحبتي نکنم.
  در اين گفت وگو شما از ما خواستيد يا وارد مسئله اي نشويم يا گفتيد که خودتان وارد نمي شويد. عجيب است ما شما را به صراحت لهجه مي شناختيم.
اگر صراحت لهجه داشتم، راجع به مسائلي بوده که احساس مي کردم بايد واکنش  نشان بدهم و حرف بزنم حتي اگر زياني در آن باشد. اما اگر مسئله خانوادگي يا درون گروهي بحث شود، ممکن است من فقط نظر خودم را بگويم. اين در حالي است که ما جمعي عمل مي کنيم. من گمان مي کنم اگر بعضي  حرف ها مشکلاتي را ايجاد کند لزومي ندارد مطرح بشود. صراحت لهجه ما در موضوعات خودش سر جاي خودش است.
 شما خودتان را هيچ وقت در قامت رئيس جمهور تصور کرده ايد؟
در بچگي آدم خودش را جاي قهرمان ورزشي مي گذارد. بزرگ که مي شود خودش را جاي معلم مي گذارد... در آدم هاي سياسي هم ممکن است اين تصور پيش بيايد که مي توانند و قادر هستند مسئوليت هاي کلان را بپذيرند. بله، طبعا براي من اين مسئله پيش آمده... 

 

,

  بیچاره مادرم ..... - طاهره خرم
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه چهارم اسفند 1385

مادرم مهریه ی خود را قبل آنکه

ببخشد ، رفت .

رفت تا دور دور تر

هیچ کس به گرد پایش نرسید

نرسید الا امیر

که این روزها در کنارش زیر برفهای سرد سرد

گرم خوابیده !

مادرم رفت

رفت و از چنار پیرچیذر  جدا شد
من

هنوز تکه های بریده ی تن مادرم را
که بر برهنگی رانهایم دو خته شده
احساس میکنم ,
وقتی عاشق می شوم
هنوز
گونه ی راستم می سوزد
و
گونه ی چپم سرخ می شود .

پی نوشت :


شايد زندگي آن جشني نباشد که ما انتظارش را داشتيم اما حالا که به اين جشن ناخوانده دعوت شديم بگذار تا مي توانيم زيبا برقصيم



,

  اتل متل توتوله - فریبا بایرامی
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: چهارشنبه دوم اسفند 1385
وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبنی بر ممیزی شدید و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابیه‌ای بدین شرح صادر نمود:

شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزنده‌ای که سالهاست قصد ترویج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سالهای اخیر دقت کنید:

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟

نه شیر داره نه پستون

شیرشو بردن هندستون

یک زن کردی بستون

اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی

هاچین و واچین / یه پاتو ورچین

شعر فوق بنابه‌دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:

  1. ۱-عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله می‌شود که دو کلمه توتوله و چه‌جوره هم‌قافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال می‌رود.

  2. ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت هم‌قافیه و هم‌وزن است.

  3. وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی می‌اندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر می‌رسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست می‌باشد.

  4. بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه می‌شود.

  5. نشر اکاذیب: شاعر می‌گوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف می‌زند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر می‌کنند؟

  6. بی‌توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته‌ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.

  7. اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی می‌شود.

  8. تشویق به بی‌حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب می‌شود، مصداق ترویج بدحجابی است.

علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:

اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!

هم شیر داره هم آستین

شیرشو بردن فلسطین

بگیر یک زن راستین

اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه

هاچین و واچین / یه پاتو ورچین! 

همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز می‌رساند که با دریافت مبلغی مختصر، آثار شما را قابل چاپ می‌نماییم.

با تشکر: وزارت فرهنگ‌و ارشاد اسلامي

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com