تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  افکار پراکنده من در جواب خانم شين عزيز!
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

 

دو شب است نخوابیده ام. دیگر نمی توانم این کامپیوتر را تحمل کنم. قرار است کار را امروز تحویل دهم . چشمانم روی هم می افتد. صدای فن کامپیوتر می آید. بیدار می شوم. باید تمامش کنم. رادیو ایران را روشن می کنم و هدفون را توی گوشم می گذارم. با آهنگهای وطن شروع می کند. کار را ول می کنم و دستانم را زیر چانه ام می زنم و گوش می کنم. یاد متن خانم شین  می افتم. دیروز آقای «او» را برای حس های نوستالژیکش دعوا کردم. به او می گویم به مسافرتت فکر کن و خوش بگذران. می گوید اینجا به من تعلق ندارد. محدودیتهای آن سرزمین را به یادش می آورم. می گویم محکومی به لذت بردن از سفر دو روزه ات! به آقای «او» بگویید اینجا را نخواند. نمی خواهم بداند که پشت همه حرفهایی که گفتم دل نازکی وجود دارد که با این آهنگها می لرزد. آهنگی که پخش می شود مال حدودن ۱۴ سال پیش است. عید ۷۲. آن زمانها که قدم به میز نهارخوری نمی رسید و موقع سال نو روی میز می نشستم. عید آن سال را خوب یادم است. عید همه سالها را خوب یادم می آید. امسال سومین سالی است که سفره ۷ سین کوچکم را خودم می چینم . سه سال پیش هنگام سال تحویل مادرم تمام اشکهایش را روی شانه ام ریخت. می دانم که به این سالها فکر میکرد.

 خانم شین عزیزم. نیامدیم که صورت مسئله را پاک کنیم. آمدیم چون نا امید شده بودیم. شاید چون خودخواه بودیم! سالهای دبیرستان فکر می کردم اگر چیزی از دنیا و سیاست ندانم و نخوانم چیزی از دنیا کم می شود. فکر می کردم می مانم و سرزمینم را درست می کنم... در تمام سالهای دانشگاه انقدر خسته شدم که دیگر رمقی برایم نمانده بود. آمدم که خودم را پیدا کنم و زندگیم را. راستش را بخواهی دوست ندارم برگردم. ولی تمام این حس ها همیشه می ماند. همه این بغض ها. همه این فکرها ٬خاطرات. دلم نمی خواهد بگویم دلم سفره ۷ سین خانه مان را می خواهد. نمی خواهم بگویم که دلم برای همه شمال های عید تنگ شده. ولی ته دلم همیشه می لرزد. گاهی خودم و «او» را قانع می کنم که همه اینها برایمان لازم است. من اینجا را دوست دارم. همان روزی که داداشکم در اتاق عمل بود قول دادم بیاورمش اینجا و مواظب آینده اش باشم. داداشک من در آن سرزمین هیچ بود. مثل اغلب همسن و سالهایش. اینجا همه نیرویم را جمع می کنم که برای آینده کم نیاورم. اینجا روزها و شب ها نمی خوابم. گاهی انقدر خسته می شوم که می خواهم همه چیز را عق بزنم. می خواهم برگردم. دلم اتاقم را می خواهد. خانه مان را. ماشینم را... گاهی هم از آن سرزمین متنفر می شوم. از همه تلخیهایش. گاهی اینجا وقتی هوا گرم می شود و زندگی توی خیابان می ریزد خوشبخت ترین آدم دنیا می شوم. این تناقض ها همیشه هست. همیشه. من دارم کم کم یاد می گیرم که با این تناقض کنار بیایم. که کمتر چشمانم بلرزد و کمتر با هر آهنگی سرم را روی دستانم بگذارم و شانه هایم تکان بخورد. دارم بزرگ می شوم. زندگیم را طوری که می خواهم می سازم .

آهنگهای رادیو به آهنگهای شش و هشت رسیده. با این آهنگها حتی بخواهم هم نمی توانم غمگین باشم. هوا دارد گرم می شود و بهار برای اولین بار به موقع به این شهر قدیمی آمده است. جشنهای سال نو دارد شروع می شود و چهارشنبه سوری را می توانیم کنار دانوب بدون صدای بمب و ترقه جشن کوچکی بگیریم. برای دیدن «او» لحظه شماری میکنم ... اینجا همیشه هم زمستان نمی ماند ... همه اینها را گفتم که بگویم مفهوم وطن برایم فرقی نکرده. فقط مکان زندگیم تغییر کرده است. همین.

پ.ن : این رادیو ایرانیان هم من را گرفته است ها !‌: وطن کیه. وطن چیه. لالایی بچگیه٬ وطن تویی ٬ وطن منم ...!!‌

,

  این اتاقک نماینده کشور من نیست !
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

.   

از در سفارت ایران می آیم بیرون. در حال و هوای خودم هستم . باد روسری ام را می اندازد. روسری ام را بالا می کشم و موهای کوتاه جلویم را که روی صورتم پخش شده و مثل همیشه با روسری سر ناسازگاری دارند را پشتش پنهان می کنم.حرکتهای ناخودآگاهم با اولین عابری که از جلویم رد می شود متوقف می شود. یادم می افتد کجا هستم و چه می کنم. روسری روی سرم لیز می خورد٬  ...

همه چیز یادم می آید. همان نفرت همیشگی از کارهای اداری ایران. از آدمهایی که حقوق از دست رفته شان را از منی که کارم گیرشان است می خواهند. همان  رفتن ها و آمدن های هزار باره٬ روال اداری بی منطق...از خشم پر می شوم.  و قدمهایم را سریعتر ... آنجا که بودم نگاه های پر از سوال و نا امن بقیه را از سر تا پایم حس می کردم. می گوید دو روز طول می کشد. می گویم عجله دارم. سعی می کنم مودب باشم. حواسم به روسریم باشد. می گویم بلیط دارم. می گوید بنشین. دقیقن سه ربع طول می کشد. کارم را انجام داده اند. بیرون که می آیم از خودم متنفرم که یاد گرفته ام چگونه ۲ روز را تبدیل به سه ربع ساعت کنم. چقدر خوب یاد گرفته ایم با این قوانین ننوشته سر و کله بزنیم. چقدر خوب یاد گرفته ایم که دروغ بگوییم. از این اتاقک ۳۰ متری که همه اینها را یادم داده متنفرم. چشمم که به خیابان می افتد٬ به شهری که مال من نیست ٬ خشمم چند برابر می شود. باید بروم اداره پلیس منطقه. مدارکم را می گیرد. سوال می کند. سعی خاصی در مورد رفتارم ندارم. نه نوع لباس پوشیدنم مهم است نه صحبت کردنم. خودمم. در این دو سال یاد گرفته ام که خودم باشم.

صدای تلویزیون سفارت با تصویر آدمهایش در ذهنم می پیچید و به همان اندازه که نا خودآگاه روسریم را جلو می کشید٬ خشمگینم می کرد. آن اتاقک ۳۰ متری نماینده همه چیزهایی بود که هیچگاه دوستش نداشته ام. نماینده تمام چیزهایی که کاش یاد نگرفته بودم. نماینده تمام چیزهایی که از آن سرزمین نمی خواهم. تمام چیزهایی که فکر می کردم پشت سرم قایمش کرده ام با تلنگر ناگهانی ای آنچنان جلوی چشمم رژه رفت که هنوز خشمگینم. از تمام قوانین نانوشته بی منطق و از تمام چیزهای که یاد گرفته ایم و با «من»مان متفاوت است. افکارم ناخوداگاه ٬همه دوست نداشتنی ها را جلوی چشمم آورد. آنقدر که نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم. به همه چیزهایی برای آن سرزمین دلتنگم. ناخودآگاهم هنوز خشمگین است.

 

پرده دوم :

می دوم. در خیابان چرخ می خورم و باد موهایم را دور گردنم می پیچد. باران خیسشان می کند و کندنشان از دور گردنم سخت می شود. هوا ملس است. دو نفره. ولی من یک نفرم. از دانشگاه به اداره پلیس و سفارت ٬ از سفارت به دانشگاه و خانه ٬ تمام راه را می دوم. باید به ساعتها برسم. به ساعتهایی که حرکت می کنند. به متروهایی که سر همان ساعتها راه می افتند. به ساعتهایی که میدوند و منی که سر جایم نیستم. زمین خیس زیر پای من می دود. ابرها بالای سرم. سیاه و سفید می شوند. خیس می شوم . مهم نیست. باید به ساعتها برسم. همه چیز به هم گره می خورد و مرا بالا می کشد. روی شهر می پرم. از روی اداره ها. سفارت ها. کاغذ بازیها. پایین که می آیم کاغذها دورم را سفید می کنند و زیر باران خیس میشوند. مثل دستمال کاغذیهای ریز ریز شده. روی زمین خیس٬ با باد پخش می شوند.

تاریک شده. ابرها دویده و رفته اند. زمین هنوز خیس است و هوا ملس. هنوز یک نفرم . دوش آب را روی سرم باز می کنم . همه بارانها روی وان سر می خورند و در چاه چرخ می زنند و سر جایشان بر می گردند. موهایم باز دور گردنم می پیچد. فکر همه ادارات و کاغذها تکثیر می شود تمام وان را پر می کند. باز کاغذهای خیس. یک وان پر از کاغذ. پایم را از توی کاغذها به زور در می آورم .خرده هایشان لای موهایم گیر میکند. ساعتها هنوز می دوند. باید بهشان برسم. فردا. فردا را میشمرم٬ بیش از یک هفته طول می کشد. فردا باید به ساعتها و کاغذها برسم.باید فردا شود.تا یک هفته هر روز باید فردا شود. آهنگ Que Hiciste را می گذارم. خواننده به جای من فریاد می زند. من می خوابم.

 

,

  هتک حرمت بیضه اسلام توسط زرین کلک در فرانسه و ... محکوم شد !
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

دولت فرانسه بی احترامی یک استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به یک دانشجوی محجبه را محکوم کرد. سخنگوی این دولت اعلام کرد کرامت انسانی اشخاص باید حفظ شود. وی در ادامه از تمامی کشورهای دنیا خواست در برابر این اقدام موهن تصمیمات لازمی اتخاذ کنند. سخنگوی دولت دانمارک نیز در حالی که صدایش می لرزید چاپ مطالب موهن در یکی از نشریه های داخلی دانشگاه امیرکبیر را محکوم کرد. وی از دولت و ملت ایران و دانشگاهیان عزیز احترام به ادیان الهی را خواستار شد. در این رابطه نیز صدها تن از مردم مسلمان دانمارک با برپایی راهپیمایی خشم و انزجار خود را از این اقدام موهن دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک سابق اعلام داشتند این افراد ضمن سنگ پرانی به ساختمان آموزش دانشگاه آزاد، واحد کپنهاک در پاسخ به سوال خبرنگار ما که پرسیده بود این به اون چه ربطی داره؟ وی را سنگسار کردند. همچنین فرهنگسرای زبان و اعداد دانمارک طی بیانیه ای ضمن محکوم کردن هر اقدام موهن، از هموطنان دانمارکی تقاضا کرد از این پس به جای عدد هفت هزار که به قدمت ایرانیان اشاره دارد از عدد سیصد استفاده کنند. در همین حال متکی در شرم و شیخ در برابر اقدام غافلگیرانه ی رایس که با آغوش باز می خواست بپرد توی بغل وی جاخالی داد و رایس خورد تو دیوار. وی از نیروی انتظامی شرم و شیخ خواست هر بی حجابی را به آنجا راه ندهد. افسر نگهبان پاسگاه شرم و شیخ در پاسخ به سوال خبرنگار ما که چطور این خانم با دامن کوتاه بیرون می آید توضیح داد: به ما گفته اند مانتو کوتاه بگیریم نه دامن کوتاه. وی از هر پاسخ دیگری طفره رفت. در همین حال محمود دولت آبادی در اقدامی منحصربفرد پس از صد و بیست سال که به نسل جوان بد و بیراه گفته بود با اشاره به خانم برنده جایزه ی روزی روزگاری گفت: خوشحالم که نسل نویسنده ی کنونی خوشگل هم هستند. ایشان که انگار آن روز چشم شان قشنگ می دید در ادامه افزودند: نسل مجری هم خوشگل هستند و بعد اضافه کردند: و نسل جایزه بده هم خوشگل هستند. و همینطور به هرچی خانم که آنجا بود اشاره کردند. وی که دچار شور حسینی شده بود از آقای کاشیگر خواستند آهنگ خوشگلا باید برقصند را پخش کنند که با اخم ایشان مواجه شدند در نتیجه نتوانستند سید حسینی و کوثری را هم خوشگل بنامند. در اعتراض به این اقدام موهن اهالی غیور غیاث آباد ضمن برپایی یک راهپیمایی عظیم زشت خواندن زنان شهرشان را توسط میم دولت آبادی محکوم کردند. یکی از زنان سلیطه ی حاضر در صحنه کله ی بریده ی کاندیدای سی سال اخیر نوبل را خواستار شد. وی در پاسخ به سوال یکی از خبرنگاران که پرسیده بود: آقای دولت آبادی کی گفتند شما زشتید؟ در حالی که با دمپایی به سمت او حمله می کرد گفت: یعنی من از سیدحسینی کمترم. خبرنگار مذکور که هم اکنون در بخش مراقبت های ویژه به سر می برد از سردبیر خود خواست بعد از این وی را برای تهیه خبر به سومالی یا عراق بفرستد ولی به غیاث آباد نفرستد. در همین حال خبر رسید که آقای درویشیان دچار سکته ی مغزی شده ولی خانواده ی وی چند روز از پخش این خبر جلوگیری کرده اند یکی از کسبه ی محل آقای درویشیان در پاسخ به این سوال که مگر از درز خبر بیماری هم باید جلوگیری کرد افزودند: ما دیدیم خانواده ی آقای یادعلی این کار را کردند فکر کردیم هر خبری در مورد اهالی ادب را باید دیر در اختیار ارباب جراید قرار داد. در همین رابطه خبر می رسد خانواده ی احمد شاملو فوت نامبرده را تا گذشتن زمان قانونی اطلاع رسانی به مردم به کلی منکر شده اند. در همین روزها آقای سردار طلایی که در مصاحبه ای تلویزیونی شرکت کرده بود در حالی که آدم نگران می شد نکند او به سرنوشت مردی که می خندد ویکتورهوگو دچار شده یا دچار پارگی عصب صورت شده پس از شنیدن سرود ای ایران اعلام کرد این آهنگ هیچ احساسی به او نداده وی پس از تقلبی که رشیدپور به او رساند در حالی که داشت لبش از دو طرف جر می خورد فریاد چو ایران نباشد سر من مباد را سر داد. به گفته ی شاهدان عینی ایشان در طول مصاحبه دویست و هجده بار از واژه ی خدمت استفاده کردند. لطیفه: یک روز به سردار می گویند یک جمله بگو که توش خدمت نباشه. می گوید: خدمتتون عرض کنم که... در همین حال جایزه ی ادبی روزی روزگاری جایزه ی پالپ فیکشن خود را به بادبادک باز اهدا کرد. نکته ی قابل توجه در برنده شدن این کتاب افرادی بودند که در نظر خواهی شرکت کرده بودند: مهرزاد معدنچی، علی انصاریان، داریوش یزدانی و افشین پیروانی ملقب به سیم خاردار. خبر می رسد گروهی از انیماتورهای هالیوود به سرپرستی فرانک میلر به همراه کارشناسان جلوه های ویژه در حال بازسازی صحنه ی کتاب خواندن این چهار نفر هستند، رودریگوئز تهیه کننده ی این تیزر تبلیغاتی که قرار بود در خلال برگزاری نمایشگاه کتاب تهران از تلویزیون پخش شود این پروژه را کاری صعب و سنگین خواند و گفت: سکانس ارابه رانی بن هور نیست که دو روزه ساخته شود. وی در ادامه افزود: پیشرفت های فنی هنوز جوابگوی چنین پروژه هایی نیست. در همین رابطه قوی ترین مرد جهان، محمود فکری، بهزاد غلامپور، محمد نصرتی و سیاوش اکبرپور با ارسال فاکسی به دبیرخانه ی جایزه روزی روزگاری از بی توجهی برگزار کنندگان به نظر آنها گله کردند. از حاشیه ی این مسابقه خبر می رسد آقای آغداشلو گفت شمیم بهار اصلا مثل سالینجر نیست ولی هی می نویسد و پاره می کند و عصرها هم می رود قدم می زند و شب ها هم با دوستان خاص اش ملاقات می کند ولی با اینحال جاودانه شده است. کارشناسان گفتند اگر مثل سالینجر بود قرار بود چه کار بکند؟ پس از سخنان ایشان عده ای از جوانان جویای نام در نامه ای از میلان کوندرا دلیل جاودانگی شمیم بهار را جویا شدند که آیا قدم زدن عصرگاهی باعث آن می شود یا مراوده با دوستان محدود. در همین زمینه خبر می رسد وکلای سالینجر از شمیم بهار به دلیلی که آن را عدم رعایت کپی رایت طرز زندگی نامیدند به دادگاه لاهه شکایت کردند. داریوش مهرجویی در این رابطه گفت: این سالینجر از اون عقده ای هاست. همچنین در جریان مسابقه ی روزی روزگاری یکی از خانم های برنده پس از دریافت جایزه اعلام کرد: من خیلی خوش شانسم چون شوهرم از آنهایی نیست که از من غذا بخواهد و اگر من استعداد داشتم با این امکانات باید هجده بار نوبل می گرفتم. شوهر ایشان که به وضوح از ضعف جسمانی و سوء تغذیه رنج می برد در مصاحبه ای اعلام کرد: اعضای آکادمی سلطنتی سوئد تا کی می خواهند فداکاری های مرا ندیده بگیرند؟ اگر امسال هم به من غذا نرسد من از دست می روم. آقایان به جوانی من رحم کنید. اعضای آکادمی سلطنتی سوئد اعلام کردند: محمود کم بود... در همین حال نمایشگاه کتاب هم انگار دارد برگزار می شود، مسوولان برگزاری نمایشگاه از علاقمندان خواستند قبل از آنکه صاعقه به نمایشگاه بزند حتی الامکان با مترو از آن دیدن کنند. ارائه ی رضایت نامه ی اولیا برای اشخاص زیر هجده سال و وصیت نامه برای اشخاص بالای هجده سال برای ورود به نمایشگاه الزامیست. به همراه داشتن جلیقه ی نجات و پنجه بوکس نیز توصیه شده است.                

 

,

  نامه
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

 

با احترام به تمام آوارگان راه آزادی و بیاد الف . ف الف

 

هنوز هوا تاریک نشده بود که در یک بعد از ظهر پاییزی نامه‌ را باز کرد. خیلی وقت بود از او خبری نداشت. همان سال‌های پرشور اوایل انقلاب بود که مجبور به ترک ایران شده بود. کنار پنجره رفت و در حالیکه تهران زیر پایش می‌درخشید از پنجره سعی کرد چراغ‌های روشن شهر را بشمرد. نامه را رو به پنجره گرفت و شروع کرد به خواندن.

خیلی وقت است که دلم هوای ایران را کرده. حال ما اینجا خوب است اما خودت می‌دانی که چه می‌گویم. سر و پا اگر زرد و پژمرده‌ایم / ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم / چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده‌ایم /. چشمانمان را می‌بندیم تا گردش روزها را نبینیم. مثل باد گذشت این 28 سال. گاهی به تو حسودی می‌کنم که هوای پردود شهری را به ریه می‌بری که در هر نفس‌اش خاطره‌ای داری. ما اما اینجا زندانی شهر بی‌خاطره‌ایم. دیوار‌ها و کوچه‌های تنگ برایمان یادی را زنده نمی‌کند. جای دستان کودکی‌مان روی هیچ دیوار ترک خورده‌ای نیست. هوا که تاریک می‌شود عصرها صدای بچه‌ها را که می‌شنوم با زبانی دیگر شادی می‌کنند هم دلمان نمی‌گیرد، چند وقتی است دلم نمی‌خواهد جز به فارسی با کسی صحبت کنم. دلم برای همان جفتک چارکش‌های خودمان تنگ است که هر روز عصر صدایمان حیاط خانه را پر می‌کرد. راستی از خانه‌ی قدیمی‌مان چه خبر؟ هنوز دیوار‌های کاگلی‌اش سر‌پا هستند. نکند بفروشید‌اش و جایش این برج‌های بی‌احساس را علم کنید. برج‌های که انسان را زندانی می‌کند و روحت را حبس. هنوز آفتاب که غروب می‌کند دیوار روبه‌روی بهار خواب، زرد و قرمز می‌شود؟ هنوز یاکریم‌ها آن بالا کودکی‌ ما را می‌پایند؟

به زودی خواهم آمد. دیگر تحمل اینهمه سربه غریبی سخت است. خواهم آمد تا برایت حکایت‌ها بگویم از این چند سال، از غم دوری و غربت تا شب‌هایی که دلم برای بوی مادر‌جان تنگ می‌شد و با چشمانی خیس خوابم می‌برد. خیلی وقت‌ها می‌شد که دلم می‌خواست چشمانم را ببیندم و در ایران باز کنم، دلم تاب نمی‌آورد، برای خودم فال حافظ می‌گرفتم و سیاوش گوش می‌دادم. گاهی در تلویزیون برنامه‌های ایران را نگاه می‌‌کنم و شهر را می‌بینم که چقدر تغییر کرده، دلم می‌گیرد. جوان‌ها را دخترها را و پسرها را. با خودم می‌گویم اینها نسل بعد از من‌اند؟ این شهر من است؟ این روزها هیچ چیز سرجایش نیست. نه احساس‌ها و نه آدمها. شهر من هم نفس‌اش دارد می‌گیرد زیر بار اینهمه سرب و دود و صدا.

دلم شله‌زرد پزان می‌خواهد، صدای آقا کریم را وقتی اذان می‌گفت، دلم بوی سیگار آقا جان را می‌خواهد تا جای اینهمه سرب به ریه ببرم. دلم می‌خواهد کمد مادر را باز کنم و لباس‌هایش را که بوی نفتالین می‌دادند همیشه، فقط نگاه کنم. دلم آن بعد از ظهر‌هایی را می‌خواهد که در حوض ستاره ای شکل خانه خاله وسط حیاط آب‌تنی می‌کردیم. دلم صدای خنده‌های تو را می‌خواهد، وقتی روی من آب می‌پاشیدی. راستی خیلی سال است دیگر آنطور از ته دل نخندیدم. دلم دختران زیبای کوچه‌مان را می‌خواهد که چقدر دوستشان داشتیم و هیچ وقت نشد بهشان سلام کنیم. دلم برای چادر‌های گل‌گلی آنها هم تنگ است.

راستی هنوز کاهو با سکنجبین می‌خورید؟ شب‌های چله دور هم زیر کرسی حکایت‌های آقا  را گوش می‌کنید؟ هنوز شیشه‌های سرکه‌ی مادر پشت شیشه‌ هست؟ فیروز‌ه‌ای ها؟ آینه شمعدان مادر روی رف هست هنوز؟ هنوز چهارشنبه سوری‌ها بته آتش می‌زنید و می‌خوانید با صدای بلند زردی من از تو سرخی تو از من؟ شب عید دل‌هایتان شور عیدی فردای  را میزند که از لای قرآن چند تومانی بهتان خواهد داد؟ هنوز برای خرید عید هول هولکی کارها را انجام می دهید ؟ چه بگویم که دلم برای کلون در هم تنگ شده وقتی صدایش در حیاط می‌پیچید و یاکریم‌ها از دور حوض می‌پریدند. راستی درخت انار کنار باغچه هنوز هست؟ هنوز پاییز را با انار‌های سرخ‌اش جشن می‌گیرید؟

خواهم آمد. شاید تا قبل از عید. می‌ترسم عمرم قد ندهد و دیگر کوچه‌ی تنگمان را نبینم. می‌ترسم داغ آن همه خاطره بر دلم بنشیند. خواهم آمد و در آغوش می‌گیرمت. شاید هنوز بوی تنباکوی آقا جان را بدهی که نبودم و رفت. اینجا روزها که می‌گذرند تکه‌های دلم را هم میکنند و می‌برند. اینجا روزها همه‌ی کودکی من را مسخره می‌کنند. اینجا آسمان همان رنگ است اما آسمان شب‌های تابستان بالای پشت‌بام گلی خودمان رنگی بود که دیگر هیچ ندیدم تا حالا. خواهم آمد تا دلم اینجا نمیرد. تا هنوز نفسی هست می‌آیم تا بوی شب‌بو‌ها را بتوانم در گوشه‌ی حیاط به ریه ببرم.

نامه که تمام شد. چراغ‌های روشن شهر هنوز چشمک می‌زدند. شهری که زیر پایش می‌درخشید. دیگر چراغ‌ها را نمی‌توانست بشمرد. پرده‌ی اشک تصویر شهر را هم تار کرده بود ، عید آمد اما او باز هم نیامد ......

 

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com