.
از در سفارت ایران می آیم بیرون. در حال و هوای خودم هستم . باد روسری ام را می اندازد. روسری ام را بالا می کشم و موهای کوتاه جلویم را که روی صورتم پخش شده و مثل همیشه با روسری سر ناسازگاری دارند را پشتش پنهان می کنم.حرکتهای ناخودآگاهم با اولین عابری که از جلویم رد می شود متوقف می شود. یادم می افتد کجا هستم و چه می کنم. روسری روی سرم لیز می خورد٬ ...
همه چیز یادم می آید. همان نفرت همیشگی از کارهای اداری ایران. از آدمهایی که حقوق از دست رفته شان را از منی که کارم گیرشان است می خواهند. همان رفتن ها و آمدن های هزار باره٬ روال اداری بی منطق...از خشم پر می شوم. و قدمهایم را سریعتر ... آنجا که بودم نگاه های پر از سوال و نا امن بقیه را از سر تا پایم حس می کردم. می گوید دو روز طول می کشد. می گویم عجله دارم. سعی می کنم مودب باشم. حواسم به روسریم باشد. می گویم بلیط دارم. می گوید بنشین. دقیقن سه ربع طول می کشد. کارم را انجام داده اند. بیرون که می آیم از خودم متنفرم که یاد گرفته ام چگونه ۲ روز را تبدیل به سه ربع ساعت کنم. چقدر خوب یاد گرفته ایم با این قوانین ننوشته سر و کله بزنیم. چقدر خوب یاد گرفته ایم که دروغ بگوییم. از این اتاقک ۳۰ متری که همه اینها را یادم داده متنفرم. چشمم که به خیابان می افتد٬ به شهری که مال من نیست ٬ خشمم چند برابر می شود. باید بروم اداره پلیس منطقه. مدارکم را می گیرد. سوال می کند. سعی خاصی در مورد رفتارم ندارم. نه نوع لباس پوشیدنم مهم است نه صحبت کردنم. خودمم. در این دو سال یاد گرفته ام که خودم باشم.
صدای تلویزیون سفارت با تصویر آدمهایش در ذهنم می پیچید و به همان اندازه که نا خودآگاه روسریم را جلو می کشید٬ خشمگینم می کرد. آن اتاقک ۳۰ متری نماینده همه چیزهایی بود که هیچگاه دوستش نداشته ام. نماینده تمام چیزهایی که کاش یاد نگرفته بودم. نماینده تمام چیزهایی که از آن سرزمین نمی خواهم. تمام چیزهایی که فکر می کردم پشت سرم قایمش کرده ام با تلنگر ناگهانی ای آنچنان جلوی چشمم رژه رفت که هنوز خشمگینم. از تمام قوانین نانوشته بی منطق و از تمام چیزهای که یاد گرفته ایم و با «من»مان متفاوت است. افکارم ناخوداگاه ٬همه دوست نداشتنی ها را جلوی چشمم آورد. آنقدر که نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم. به همه چیزهایی برای آن سرزمین دلتنگم. ناخودآگاهم هنوز خشمگین است.
پرده دوم :
می دوم. در خیابان چرخ می خورم و باد موهایم را دور گردنم می پیچد. باران خیسشان می کند و کندنشان از دور گردنم سخت می شود. هوا ملس است. دو نفره. ولی من یک نفرم. از دانشگاه به اداره پلیس و سفارت ٬ از سفارت به دانشگاه و خانه ٬ تمام راه را می دوم. باید به ساعتها برسم. به ساعتهایی که حرکت می کنند. به متروهایی که سر همان ساعتها راه می افتند. به ساعتهایی که میدوند و منی که سر جایم نیستم. زمین خیس زیر پای من می دود. ابرها بالای سرم. سیاه و سفید می شوند. خیس می شوم . مهم نیست. باید به ساعتها برسم. همه چیز به هم گره می خورد و مرا بالا می کشد. روی شهر می پرم. از روی اداره ها. سفارت ها. کاغذ بازیها. پایین که می آیم کاغذها دورم را سفید می کنند و زیر باران خیس میشوند. مثل دستمال کاغذیهای ریز ریز شده. روی زمین خیس٬ با باد پخش می شوند.
تاریک شده. ابرها دویده و رفته اند. زمین هنوز خیس است و هوا ملس. هنوز یک نفرم . دوش آب را روی سرم باز می کنم . همه بارانها روی وان سر می خورند و در چاه چرخ می زنند و سر جایشان بر می گردند. موهایم باز دور گردنم می پیچد. فکر همه ادارات و کاغذها تکثیر می شود تمام وان را پر می کند. باز کاغذهای خیس. یک وان پر از کاغذ. پایم را از توی کاغذها به زور در می آورم .خرده هایشان لای موهایم گیر میکند. ساعتها هنوز می دوند. باید بهشان برسم. فردا. فردا را میشمرم٬ بیش از یک هفته طول می کشد. فردا باید به ساعتها و کاغذها برسم.باید فردا شود.تا یک هفته هر روز باید فردا شود. آهنگ Que Hiciste را می گذارم. خواننده به جای من فریاد می زند. من می خوابم.