به آرام میگم به دوستات بگو و منم به دوستام میگم ، می شیم یه جمع شلوغ به اتفاق برو بچ خودمون "اهل خونه " میریم بیرون یه شنبه دور هم خوش باشیم و بخندیم و شادمانه بگذرووونیم .
گفت دوستای من نمیان !!!!!!! اما هماهنگی با اهل خونه چشم .
منم به آبجی خانوم مینا گفتم ، " در حالت استند بای می باشیم !!!" .
به مریم تل زدم گفت حالم گرفته است و حس کوه ندارم میخوام برم استخر تنی به آب بزنم و آرووم تر بشم .
به ناتاشا تل زدم گفت که شنبه اسباب کشی داریم و قراره که بریم تو خونه خودمون از این به بعد .
به صبا گفتم میگه دلم خیلی گرفته است و حوصله ندارم و از دست خودم دلخورم و .........
به کامی گفتم گفت بابای لیندا فوت کرده اگه یه روز زودتر خبر میدادی من همه برنامه های طول هفته رو وعده شنبه نمیدادم و می رسیدم که بیام
عصر سه شنبه رفته بودم یه وسیله جانبی برا موبایلم بگیرم ، به مهندس تعارف زدم که شنبه میخوایم بریم خارج شهر میای؟ گفت آره میام .
عصر جمعه از خونه آمدم بیرون و کلی خرید واسه شنبه نمودیم "همه اهل خونه دعوت من بودن آخه "
به مینا میگم این مرغا رو اگه میشه هم تیکه کنید و هم تو آب لیمو پیاز بخوابونید "آخه مینا متخصص تو این کاره و میدونه چقده نمک و فلفل و زعفرون و پیاز لازم می باشد " و از هم مهمتر این که مینا به هنگام خورد کردن گوشت دستشو نمی بره !!!!!!!!!
با یه تاخیر 20دقیقه ای به خاطر کم باد بودن لاستیک ماشین و بسته بودن آپاراتچی ها حول و حوش محل به دلیل شنبه بودن ! راه افتادیم .
به سبب پیله بودن اینجانب ، بالاخره موفق شدم آرام رو واسه شنبه ok بکنیم و خوشحال و ذوق زده رفتیم دنبال آبجی خانوم که به به ؛ به به ؛ یادمان رفت زیرانداز برداریم .
تا جایی که ماشین می رفت ، با ماشین رفتیم و فقط ِ فقط قد 10دقیقه پیاده روی نمودیم و پس از اتراق نمودن به این نتیجه رسیدیم که یه صبح تا ظهر نمیشه که بدون زیرانداز بود و این شد که مینا و آرام و مهندس رفتن زیرانداز بیارن و به توصیه مینا که سه لیدی قرار نیست اینجا تنها بمونن ، پسر شجاعی (سامان جون !) موند پیش ما .
پیشی آتیش روشن کرد و من از دورو بر چوب خشک جمع کردم و آبجی هم کمک کرد و پسر شجاع هم داشت برای من فال ورق میگرفت .
به به چه چای دلچسبی بودش در جوار دوستان .
پنج تا گوشی مموری خور اوونجابودش که کل انداخته بودیم در مورد گزیده بودن آهنگای توش و صدای اسپیکر ش ....از هر طرف یه صدایی می آمد.
مینا یه عادتی داره که روی یه آهنگی کلید میکنه و تا مدتها دیگه باید همش اوونو بشنویم ، تازه خوش صدا هم می باشن و بیشتر خودشون زمزمه میکنن ...همش به آرام میگفت یه آهنگ خوبی بذار که ترنج باشه ! "گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نآیی "
چهار تا آقای جمع مشغول بازی شدن و مینا هم در حال درست کردن اجاق ناهار ظهر " که البته کسی از اون استفاده نکرد و یه اجاق دیگه به راه کردن " و آبجی هم نشسته بود کنارش و منم سرمو گذاشته بودم رو پای آبجی و یه نمه استراحت قرار بود بکنم ، اما همین که تصمیم بر این شد که چیپس و پفک و ماست موسیر بزنیم تو رگ از جا بلند شدم که از غافله عقب نمووونم دیگه .
آرام و مهندس مشغول درست کردن زغال واسه کباب شدن و من هم مرغا رو با دستای زیادی تمیز به سیخ میکشیدم و آبجی هم کمکشون میکرد و پیشی هم تو کار فش فش و دستمال کاغذی بودش و منم دور و بر آتیش پرسه میزدم و نظر میدادم .
خب مهندس همش به من میگفت رئیس ! پس حق داشتم ریاست کنم دیگه .
یه بشقاب و دوتا نون دستم بود و هر چی می پخت میدادن که بذارم لای نونا که داغ بمونه تا همه پخته بشه .
از اوونجایی که من IQ در حد زیاد می باشیم دیشب دوغ ها رو گذاشته بودم توی فریزز و ووووو هر کی هر قلپ که میخورد دندوناش هم تیلیک تیلیک میکرد ...
بعد ناهار یه آتیشی به راه کردیم که همین جور زبانه میکشید و تماشایی شده بود ، دور آتیش نشستیم و یه عالمه عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و شوخی و خنده و شلوغ بازاری بود واسه خودش.
۱.۳۰ شب بود که دیگه یا الله کردیم و اوومدیم که بیایم خوونه ، پترس و جینگیل کل گذاشتن با هم ، جهت به رخ کشیدن دست فرمون ....واااااااااااای یه لحظه گفتم رفتیم تو دره اورنج کانتی "خدا رحم کرد" هنوز گیج اوون صحنه بودم که جینگیل یه دستی کشید و ماشین 180درجه چرخید و نزدیک بودش سرم بره تو شیشه و دیگه بی همنورد بـــــــــــــــــــــــــــــــی بی همنورد .
حالا چند کلوز آپ از یه شنبه به یاد ماندنی :
* یه آقاهه اوومدش سر چشمه نمیدونم چی کار داشت یه چیزایی میگفت که آرام از جا پاشد و رفت گفت پدر جان هنوز وقت ناهار نیست برو بعدن بیا ، و ای چشمتون روز بد نبینه یکی اوون گفت که من عضو شورای جنگل هستم زنگ میزنم پلیس بیاد و ببینه اینجا چه خبره و آرام هم که برو بگو ببینم چی میشه منو نترسون .......
* آقای مهندس جهت آروم کردن اوضاع رفت که دست آقاهه روبگیره و بگه بی خیال شه و بره واسه خودش ، حالا آرام همش یه چی میگفت اوون آقاهه بیشتر تر عصبانی میشد ، دست آخر گفت به خاطر گل روی این "آقای مهندس " چیزی نمیگم ، مهندس هم که خوشش آمده بود از حرف آقاهه هی منت میذاشت که به خاطر من بی خیال شد و رفت .
* یه صحنه مهندس رفته بودش تو حس و به آتیش نگاه میکرد که سیمین میگه غم فراغ خانووم اوومده به سراغش ، نگاه کنید ، اوونم فقط و به عادت همیشه گی لبخند زد و هیچی نگفت.
* ثریا در این صحنه گفت از صبح که هر و کر داشتین حالا ..... مهندس گفت وقتی تو جمع هستی باید که با اووونا هماهنگ باشی ، پیشی هم که دوهزاریش صاف بود گرفت که تیکه به مناسبت غمگولانه بودنش از صبح بوده است. اما چه فایده که نرود میخ آهنین در سنگ ، این پیشی خانوم ما تا آخرش غمناک میزد "ولی خدائیش یه ذره اش به خاطر سرما خورده گیش بود من می دوونم "
* مسابقه بخور بخور بود سر سفره ، چهار کیلو گوشت گرفته بودیم که هفت نفر آدم خوردن و تازه فکر کنم سیر هم نشدن . به به چه کم خوراک می باشیم ما.
*یه جمع هفت نفره که خیلی خیلی شاد بودن و همش شوخی و شوخی و شوخی ، هر چی خواستن به هم تیکه انداختن و هر چی دلشون خواست به هم گفتن و هیشکی از هیشکی به دل نگرفت و به منم اوون روز خیلی خوش گذشت انگار یه روزی بودش که شاید دیگه تکرار نشه