تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  اولین شنبه با مینا
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه بیست و پنجم آبان 1386
به آرام میگم به دوستات بگو و منم به دوستام میگم ، می شیم یه جمع شلوغ به اتفاق برو بچ خودمون "اهل خونه " میریم بیرون یه شنبه دور هم خوش باشیم و بخندیم و شادمانه بگذرووونیم .

گفت دوستای من نمیان !!!!!!! اما هماهنگی با اهل خونه چشم .

منم به آبجی خانوم مینا  گفتم ، "  در حالت استند بای می باشیم !!!" .

به مریم تل زدم گفت حالم گرفته است و حس کوه ندارم میخوام برم استخر تنی به آب بزنم و آرووم تر بشم .

به ناتاشا تل زدم گفت که شنبه اسباب کشی داریم و قراره که بریم تو خونه خودمون از این به بعد .

به صبا گفتم میگه دلم خیلی گرفته است و حوصله ندارم و از دست خودم دلخورم و .........

به کامی گفتم گفت بابای لیندا فوت کرده اگه یه روز زودتر خبر میدادی من همه برنامه های طول هفته رو وعده شنبه  نمیدادم و می رسیدم که بیام

عصر سه شنبه رفته بودم یه وسیله جانبی برا موبایلم بگیرم ، به مهندس تعارف زدم که شنبه میخوایم بریم خارج شهر میای؟ گفت آره میام .

عصر جمعه از خونه آمدم بیرون و کلی خرید واسه شنبه نمودیم "همه اهل خونه دعوت من بودن آخه "

به مینا میگم این مرغا رو اگه میشه هم تیکه کنید و هم تو آب لیمو پیاز بخوابونید "آخه مینا متخصص تو این کاره و میدونه چقده نمک و فلفل و زعفرون و پیاز لازم می باشد " و از هم مهمتر این که مینا به هنگام خورد کردن گوشت دستشو نمی بره !!!!!!!!!

با یه تاخیر 20دقیقه ای به خاطر کم باد بودن لاستیک ماشین  و بسته بودن آپاراتچی ها حول و حوش محل به دلیل شنبه بودن ! راه افتادیم .

به سبب پیله بودن اینجانب ، بالاخره موفق شدم آرام رو واسه شنبه  ok  بکنیم و خوشحال و ذوق زده رفتیم دنبال آبجی خانوم که به به ؛ به به ؛ یادمان رفت زیرانداز برداریم .

تا جایی که ماشین می رفت ، با ماشین رفتیم و فقط ِ فقط قد 10دقیقه پیاده روی نمودیم و پس از اتراق نمودن به این نتیجه رسیدیم که یه صبح تا ظهر نمیشه که بدون زیرانداز بود و این شد که مینا و آرام  و مهندس رفتن زیرانداز بیارن و به توصیه مینا که سه لیدی قرار نیست اینجا تنها بمونن ، پسر شجاعی (سامان جون !)  موند پیش ما .

پیشی آتیش روشن کرد و من از دورو بر چوب خشک جمع کردم و آبجی هم کمک کرد  و پسر شجاع هم داشت برای من فال ورق میگرفت .

به به چه چای دلچسبی بودش در جوار دوستان .

 پنج تا گوشی مموری خور اوونجابودش که کل انداخته بودیم در مورد گزیده بودن آهنگای توش و صدای اسپیکر ش ....از هر طرف یه صدایی می آمد.

مینا  یه عادتی داره که روی یه آهنگی کلید میکنه و تا مدتها دیگه باید همش اوونو بشنویم ، تازه خوش صدا هم می باشن و بیشتر خودشون زمزمه میکنن ...همش به آرام میگفت یه آهنگ خوبی بذار که ترنج باشه ! "گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نآیی "

چهار تا آقای جمع مشغول بازی شدن و مینا هم در حال درست کردن اجاق ناهار ظهر " که البته کسی از اون استفاده نکرد و یه اجاق دیگه به راه کردن " و آبجی هم نشسته بود کنارش و منم سرمو گذاشته بودم رو پای آبجی و یه نمه استراحت قرار بود بکنم ، اما همین که تصمیم بر این شد که چیپس و پفک و ماست موسیر بزنیم تو رگ از جا بلند شدم که از غافله عقب نمووونم دیگه .

آرام و مهندس مشغول درست کردن زغال واسه کباب شدن و من هم مرغا رو با دستای زیادی تمیز به سیخ میکشیدم و آبجی هم کمکشون میکرد و پیشی هم تو کار فش فش و دستمال کاغذی بودش و منم دور و بر آتیش پرسه میزدم و نظر میدادم .

خب مهندس همش به من میگفت رئیس ! پس حق داشتم ریاست کنم دیگه .

یه بشقاب و دوتا نون دستم بود و هر چی می پخت میدادن که بذارم لای نونا که داغ بمونه تا همه پخته بشه .

از اوونجایی که من IQ در حد زیاد می باشیم دیشب دوغ ها رو گذاشته بودم توی فریزز و ووووو هر کی هر قلپ که میخورد دندوناش هم تیلیک تیلیک میکرد ...

بعد ناهار یه آتیشی به راه کردیم که همین جور زبانه میکشید و تماشایی شده بود ، دور آتیش نشستیم و یه عالمه عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و شوخی و خنده و شلوغ بازاری بود واسه خودش.

۱.۳۰ شب بود که دیگه یا الله کردیم و اوومدیم که بیایم خوونه ، پترس و جینگیل کل گذاشتن با هم ، جهت به رخ کشیدن دست فرمون ....واااااااااااای یه لحظه گفتم رفتیم تو دره اورنج کانتی "خدا رحم کرد" هنوز گیج اوون صحنه بودم که جینگیل یه دستی کشید و ماشین 180درجه چرخید و نزدیک بودش سرم بره تو شیشه و دیگه بی همنورد بـــــــــــــــــــــــــــــــی بی همنورد .

حالا چند کلوز آپ از یه شنبه  به یاد ماندنی :

* یه آقاهه اوومدش سر چشمه نمیدونم چی کار داشت یه چیزایی میگفت که آرام از جا پاشد و رفت گفت پدر جان هنوز وقت ناهار نیست برو بعدن بیا ، و ای چشمتون روز بد نبینه یکی اوون گفت که من عضو شورای جنگل  هستم زنگ میزنم پلیس بیاد و ببینه اینجا چه خبره و آرام  هم که برو بگو ببینم چی میشه منو نترسون .......

* آقای مهندس جهت آروم کردن اوضاع رفت که دست آقاهه روبگیره و بگه بی خیال شه و بره واسه خودش ، حالا آرام  همش یه چی میگفت اوون آقاهه بیشتر تر عصبانی میشد ، دست آخر گفت به خاطر گل روی این "آقای مهندس " چیزی نمیگم ، مهندس هم که خوشش آمده بود از حرف آقاهه هی منت میذاشت که به خاطر من بی خیال شد و رفت .

* یه صحنه مهندس رفته بودش تو حس و به آتیش نگاه میکرد که سیمین میگه غم فراغ خانووم اوومده به سراغش ، نگاه کنید ، اوونم فقط و به عادت همیشه گی لبخند زد و هیچی نگفت.

* ثریا در این صحنه گفت از صبح که هر و کر داشتین حالا ..... مهندس گفت وقتی تو جمع هستی باید که با اووونا هماهنگ باشی ، پیشی هم که دوهزاریش صاف بود گرفت که تیکه به مناسبت غمگولانه بودنش از صبح بوده است. اما چه فایده که نرود میخ آهنین در سنگ ، این پیشی خانوم ما تا آخرش غمناک میزد "ولی خدائیش یه ذره اش به خاطر سرما خورده گیش بود من می دوونم "

* مسابقه بخور بخور بود سر سفره ، چهار کیلو گوشت گرفته بودیم که هفت نفر آدم خوردن و تازه فکر کنم سیر هم نشدن . به به چه کم خوراک می باشیم ما.

*یه جمع هفت نفره که خیلی خیلی شاد بودن و همش شوخی و شوخی و شوخی ، هر چی خواستن به هم تیکه انداختن و هر چی دلشون خواست به هم گفتن و هیشکی از هیشکی به دل نگرفت و به منم اوون روز خیلی خوش گذشت انگار یه روزی بودش که شاید دیگه تکرار نشه

,

  مامان من الان تو بهشتم
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: چهارشنبه دوم آبان 1386

من خيلي دوست داشتم که دختر کوچولوي شما باشم ، من اصلا نمي فهمم چه اتفاقي افتاد . من خيلي هيجان داشتم براي بيرون اومدن ، من توي تاريکي  بودم هنوز در يک جاي راحت ، من صاحب انگشتان و پنجه شده بودم ، و هر چه
بيشتر رشد مي کردم زيباتر مي شدم . اما هنوز آماده ترک محيط نبودم . من
 بيشتر وقت ها يا خواب بودم و يا داشتم فکر مي کردم . حتي در روزهاي آخر  
بين خودم و تو يک رابط احساس مي کردم .

بعضي وقت ها مي شنيدم که گريه مي کني و باهات گريه مي کردم ، بعضي وقتا داد مي زدي و مي ترسيدي و بعدش گريه مي کردي ، مي شنيدم که بابا هم داد مي زنه ، من ناراحت بودم و اميد وار بودم که شما به زودي بهتر شيد . من
تعجب مي کردم که چرا اينقدر گريه مي کردي؟ من نمي تونستم تصور کنم که چرا 
 
اينقدر ناراحتي . همون روز ، اون اتفاق وحشتناک افتاد . يه هيولاي بد جنس اومد اونجا ، همون جاي راحت و گرمي که من بودم . من خيلي ترسيده بودم شروع کردم به جيغ زدن ولي انگار که تو نمي تونستي کمکم کني، شايدم که تو صداي من رو نمي نشنيدي! اون هيولا نزديکتر و نزديکتر مي شد ، همين جور که من جيغ مي کشيدم و داد مي کشيدم :" مامان ، مامان لطفا کمکم کن " ، من ترس رو با تمام وجودم حس کردم ، اونقدر جيغ زدم و جيغ زدم تا ديدم که ديگه نمي تونم . اونوقت هيولا شروع کرد به بريدن بازوي من ، اون خيلي دردناک بود دردي که هيچ وقت نمي تونم توصيفش کنم . واي ! من چه قدر التماسش کردم که دست نگه دار!  من از وحشت جيغ مي زدم همين طور که او داشت پاي من رو مي بريد من فقط درد احساس مي کردم و داشتم ميمردم . من مي دونم که هيچوقت صورتت رو نمي بينم يا نمي شنوم که مي گي چه قدر دوستم داري ، من مي خواستم به اشکات پايان بدم ولي ديگه جوني نداشتم ، من مرده بودم .

احساس کردم که دارم ميرم بالا ، من روي بال يه فرشته بودم و توي يک جاي بزرگ و زيبا ، من هنوز داشتم گريه مي کردم ولي ديگه دردي نمي کشيدم اون فرشته من رو آورد به يه جاي شگفت انگيز اون وقت ديگه گريه ام تموم شد حالا خوش حال بودم . من از فرشته پرسيدم اون چيزي که من رو کشت چي بود ؟
اون گفت "سقط" من ناراحتم که اين درد رو کشيدم ! من نميدونم سقط چيه ؟ ولي حدس مي زنم که اسم يه هيولا باشه من دارم اينا رو مي نويسم که بگم عاشقتم و بهت بگم که من چقد دوست داشتم دختر کوچولويه شما باشم ، من خيلي تلاش کردم که زنده بمونم ، مي خواستم زنده بمونم ، اما نمي تونستم ، اون هيولا خيلي از من قوي تر بود اون دست و پاي من رو مکيد و در آخر همه ي من رو خورد ! زنده موندن غير ممکن بود . من فقط خواستم که تو بدوني من سعي کردم پيشت بمونم . نمي خوستم بميرم . مامان لطفا مراقب اون هيولا باش .
مامان ، من عاشق تو ام و اصلا نمي خوام که تو اون دردي که من کشيدم رو بکشي خواهش مي کنم مراقب خودت باش.

سارا

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com