تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  نه درس !
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه دوازدهم بهمن 1386
درس اول:
مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه
 
درس دوم:
 يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي
 
درس سوم:
 بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟
نتيجهء اخلاقي:، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد
 
درس چهارم:
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد
 
درس پنجم:
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند
 
درس ششم:
 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن
 
درس هفتم:
 توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين
 
درس هشتم:
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند
 
درس نهم:
 يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود
 
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش
.
._,___
,

  چراهای دختر
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: سه شنبه دوم بهمن 1386
دخترک تک و تنها درخیابان باریکی راه می رفت و ضربه های باران بر روی سنگ فرش خیابان سکوت ذهن او را می شکست ... به اطرافش نگاه نمی کرد و متفکرانه پاالتویش را در بدنش جمع می کرد گوئی می خواست بدنش را از سرما حفظ کند اما حقیقت چیزی جز احساس سرما بود او می خواست با دستهایش خودش را در آغوش بگیرد و التیام بخشد ... و چه زیبا بود که آسمان و باران بااو هماهنگ شدند و موسیقی قلب او را روی زمین پراکنده ساختند ... دخترک راه می رفت تا اینکه  در گوشه ای از خیابان ایستاد و سیگاری روشن کرد ... روی نیمکت نشست و چتری را که در دست داشت باز کرد ... نمی خواست سیگار لذتبخشی که روشن کرده بود و به بهانه آن غمهایش را قورت می داد خاموش شود .... دو زوج جوان از کنار دختر رد می شدند ... خانواده خوشبتختی به نظر می رسیدند ... مرد و زن جوانی که پسری حدودا هشت ساله آنها را همراهی می کرد .... پسرشان بود ... مرد زن را در کنارخودش نگه داشته بود و چتری را برای همسر و فرزندش باز کرده بود ... به آرامی به دختر نزدیک شدند خانواده ای که معلوم بود عاشق یکدیگرند ... دخترک به پسربچه نگاه کرد ... پسرک از روی کودکی به او لبخند زند .... دخترک اشکی از چشمانش چکید ... پسرک تعجب کرد و روبه روی دخترجوان ایستاد و با دستان کوچکش اشکهای دخترک را پاک کرد ... دخترجوان لبخند زند و موجی از غم را به چشمان پسرک وارد کرد ... غمی که سخت او را عذاب می داد ... پسرک غم دختر را حس کرد و به همین دلیل چند لحظه ای به او خیره ماند تا اینکه  پدر پسرش را صدا زد ... گوئی از حسی که بینشان تبادل شده بود احساس خطر می کرد ... پسرک رفت و همچنان که راه می رفت به دخترک می نگریست .. دختر آنها را نگریست که دور می شدند از او ... ساعت هاگذشت و باران همچنان می بارید و دخترک خیس خیس روی نیمکت پارک نشسته بود ...  دقایقی بعد مردی به سمت دختر آمد کنارش نشست و به او خیره گشت ؛ دخترک چشمهایش دوباره خیس شد و آرام زمزمه کرد : همچون زنی که داشتی و نمی دانستم ؛ نمی دانستم که پسری نیز داری !  مرد سرش را پائین انداخت و خواست که دست های زن را بگیرد اما زن بلند شد به آسمان نگاه کرد و دست هایشان را به علامت تهدید به مرد نشانه برد و زنجیری  را که مدتها پیش مرد به او هدیه داده بود به سمتش پرت کرد و برسرعت قدمهایش افزود و درحالیکه که می دوید و می گریست شدیدتر از بارانی که او را احاطه کرده بود  از مرد دورشد ... و از زندگی او برای همیشه محو شد .... مرد نشست و سیگاری روشن کرد ووقتی سیگار تمام شد نگاهش را از زمین بلند کرد ؛ می خواست که برود ولی روبه رویش زنی ایستاده بود ... همسرش بود... چشمهایش نگران بودند ... مرد زنی که را که چند لحظه پیش با دروغ هایش به هق هق انداخته بود فراموش کرد ... به سمت همسرش رفت  ... دستهایش را گرفت و محکم تر از همیشه او را در آغوش فشرد ... زن او را نوازش کرد  و آن دو به سمت خانه رفتند ... سالها بعد ... سالها سال بعد ... وقتی که مرد موهایش رنگ سپید به خود گرفتند و زیر چشمهای زن چروک های میانسالی نمایان گشت ... پسرشان ازدواج کرده بود ... و خداوند نوه دختری نصیب آنان کرد ... و سالهائی ؛  دوباره گذشت ... نوه شیرین آنها 20 ساله شد .... تا اینکه یک روز ... پدر بزرگ خانواده نوه زیبایش را در اوج  شادی و درحالیکه که چشمهایش برق می زدند  دید و دختر رعنا به او گفت که عاشق شده است ... عاشق مردی که در این چند روز اخیر اورا چندین باردیده است ... پدربزرگ از خوشحالی نوه اش خندان شد ... دو سه ماهی بعد ... هنگامی که از کنار پارک رد می شد و باران نیز به شدت می بارید ؛ نوه زیبا و جوان خود را دید که کنار پارک ایستاده است و می گرید ... نگاهش را که دقیق تر کرد دید که مردی از او جدا شد و او همچنان زیر باران ایستاده است و می گرید ...  دختر جوان پاکت سیگاری را در آورد و شروع به سیگار کشیدن کرد درحالیکه که به زمین چشم دوخته بود .... پدر از دور او را می نگریست ؛ ناگهان به یاد آورد ؛ به یاد آورد صحنه ای را که چندین و چند سال پیش به کلی از یاد برده بود ..  و به یاد دختری افتاد که اورا بسیار بسیار غمگین ساخته بود ؛ با دروغ هائی که به او گفته بود و او را به عشقی دروغین امیدوارکرده بود .. قلبش تپید ... چقدر این صحنه به آن صحنه زندگی اوشباهت داشت و چه زجری می کشید از اینکه دختر زیبایش را  درحال تبدیل شدن به خاطره ای تلخ می دید  که متعلق به سهل انگاری و هوس رانی دوران جوانی او بود .... بی اختیار به سمت دختر رفت ... وقتی به نوه زیبایش رسید و صورت گریان او رادید آرام زیر لب گفت :  به تو دروغ گفت ؟ دختر جوان و زیبا با غمی بسیار تازه ، همراه با اشکی که می ریخت پاسخ داد :  چرا آدمها به یکدیگر دروغ می گویند ؟  چرا باید من ؛ چرا باید من ؛  سرراه چنین مردی قراربگیرم ؟ چرا؟  چرا ؟ و با هق هق گریه خودش را به آغوش پدربزرگ انداخت ! پدربزرگ قلبش از دردی که در چشمان جگرگوشه اش می دید سخت به هم فشرده شد ! احساس می کرد که دوست دارد زیر باران بدود و دختری را که سالها پیش سالها سال پیش آزرده بودبیابد و از او التماس بخشش کند به این امید که   بدینوسیله از غمی که روی زندگی نوه زیبایش ثبت شده بود جلوگیری کند. ولی ندائی در درونش می شنید که زمزمه می کرد افسوس هزاران بار افسوس !!!!

سارا

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com