پر از دلشوره,پر از ترس,در اندیشه ی آینده ای که همه چیز بدتر باشد شاید !
و مادری که دیگر نباشد تا وقتی که حتی با تو قهر است با دلتنگی نگاهت کند.و پدری که همیشه دلواپس توست.و خواهر و برادری که می بخشندت و تویی که دوباره و این بار شاید برای همیشه مرا تنها بگذاری….
ترس وجودم را می گیرد و دانه های سفید برفی که می بارد در این آسمان گرفته,بیشتر از امید روزی گرم خالی ام می کند.
دلشوره ای که از شب قبل و یا شاید یادم نمی آید که بگویم از سالها قبل,با من آمده است !همان دلشوره ای که از سر شب همراهم بود و گاهی حتی ترغیبم می کرد که از ادامه ی راه بر گردم و فراموش کنم که امشب کنسرت پیمان یزدانیان است که من با چنان ذوقی بلیط هایش را برای دو نفری امان خریدم و ذوق یک پنج شنبه شب
,که دوباره با هم باشیم.
کلافگی ات را حس میکنم. آنقدر که مطمئنم از دیدن من ابدا هیجان زده نشدی.
می پرسم : چرا خوب نیستی؟
سکوت می کنی و من می دانم که چقدر ذهنت, پر از دغدغه است و فکرهای مردانه !
و کنسرتی که شک ندارم از معدود برنامه هایی بود که با آن آمیخته شدم. و بخش دوم,در سوئیت حزن که پنج موومانه است نگه داشتن خودم کاری بس بیهوده می نماید.!
چشمانم را می بندم,اما اشک از لا به لای فشار آنها,خود را بیرون می کشد و آرام آرام روی گونه هایم می میرد.
با چشمان بسته نگاهت را حس می کنم که برمی گردی و با درکی عجیب ثانیه ای به من خیره می شوی.
با هر موومان آن,روزهایی از نبودنت را به یاد می آورم و آن همه بی عدالتی که در حقم شد.!
در ادامه ی قطعات باز هم نفسم می گیرد و گاهی هم اشک امانم نمی دهد!
تمام مدت کنسرت حس می کنم تو هم مثل من ذوب می شوی در ثانیه ها,اما بعد می فهمم اشتباه کرده ام,چرا که کلافگی تو بیشتر از گم شدن,در نتهای پیمان یزدانیان است !
رمان ماهی ها در شب می خوابند را دقایقی پیش تمام کرده ام ولی هنوز بغضی که از خواندن سطر سطرش آمده بود, در گلویم مانده است !همان رمانی را که دقیقا یکسال پیش,درست در روزی همینقدر برفی,در شهر کتاب نیاوران دیدم و مکین و منسور با محبت برای روز تولدم,با آن ظرف چهار گوش شمع های رنگی خریدند و من نفهمیدم !
چرا که آن روز هم پر از دلشوره بودم.دلشوره از ترس نداشتن کسی که امیدوار بودم بتواند جای تو را بگیرد !
پازل؟مولانا؟رباعیات خیام؟یا قرآن مجید؟؟؟
و من رباعیات خیام را خریدم به ترجمه ی چهار زبان برای دوستان خارجی اش که بداند
اگر بخواهد می تواند برود و ببرد و او
رفت !!!
مثل دلشوره ی دیشب,بعد آن کنسرت لذتبخش,وقتی رفته بودی تا شام بگیری و من با ترس از آمدنت,پیام لیلای خاله ات را خواندم و دیدم که با عشوه ای زنانه خواسته تا به آدرس دقیقش,برای روز تولدش,هدیه بفرستی و ترس از بودنش و ترس از نبودنم,دلشوره ام را بیشتر می کند و آمدن سریع تو و دستپاچگی من,رنگ و روی پریده ام ,دهانی گرسنه که ناگهان قفل می شود,برایت فاش می کند که اتفاقی افتاده است و تو می فهمی و من بیشتر می ترسم .!
رد شدن آن ماشین چندش آورهم,از کنارمان , و خونسردی تو برای به حرکت در آوردن ماشین,در چند ثانیه,تمام دقایق بدترین اتفاق زندگیم را برایم تداعی می کند و ترس از دوباره تکرار شدن …
حالا فشارم کاملا افتاده است و در یک لحظه تمام تنم شروع به لرزیدن می کند.!
پاهایم را به کف ماشین فشار می دهم تا متوجه ی لرزیدنم نشوی اما انگار فایده ای ندارد.لرزش لبهایم و دستهای یخ زده ام برایت فاش می کند که اوضاع در عرض چند دقیقه کاملا تغییر کرده است.
بخاری را تا انتها روشن می کنی و می پرسی: می خوای بریم درمانگاه؟
و من با لرزشی خفیف و سرمایی عمیق که در تمام سلول هایم رخنه کرده است,آرام می گویم:خوبم !!!
مدتی طولانی سکوت می کنم و بعد مانند کودکی که از ترس دعوا شدن,همیشه زودتر اعتراف می کند,می پرسم:تو براش هدیه فرستادی؟با صدایی که بوی مهربانی می دهد
,آرام و لبخند زنان می گویی:نه عزیزم.
و من می دانم که حالا همه چیز را فهمیده ای و با حداقل توضیحاتت در می یابم که هیچ چیز دروغ نیست .
با شرمندگی نگاهت می کنم و در دلم,ولی با چشمهایی که فریاد می زنند,اعتراف می کنم که :عاشقت هستم.
حتی اگر دوباره در بازی با تو ببازم!!!
طاهره تو...