تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  به گزارش خبرنگار ما ....!
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
در عراق تقریباْ نصف مردم دارند نصف بقیه را میکشند !

 سپاه المهدی گفته "نیروهای ما فقط تعدادی سلاح سبک در اختیار دارند" . نخست وزیر عراق سه روز به سپاه المهدی برای تحویل سلاحهایشان مهلت داد . سپاه المهدی هم گفت برای تحویل گرفتن سلاح باید تشریف بیارید دم خلیج . گفتند چرا گفت آخه ناو هواپیما برمون اونجاست !

این وسط خبرگزاری جمهوری اسلامی به شکل منحصر بفردی به اوضاع پوشش خبری میده . اینطوری که ساعت ده شب میگوید : صبح ، شونزده نفر ، عراق ، مرد ! به گزارش خبرنگار ما توجه فرمائید :

ــ خبرنگار ما : بینندگان عزیز من در کنار یک فرد عراقی هستم و از ایشان درباره کشته شدن این ۱۶ نفر سوال میکنم ... ایها السید ! هل هذا الافراد العراقی ؟!

فرد عراقی : نه بابا همشون سربازای امریکائی بودن !

ــ خبرنگار ما : اِه ! مگه هل هو الایرانی ؟!

فرد عراقی : آره بابا بچه پا منبع آبم ! دو تومن گرفتم بیام ایجاد نا امنی ، شیش تومن هم گرفتم بندازم گردن بوش !

ــ خبرنگار ما : بله بینندگان عزیز همانطوریکه ملاحظه میفرمائید هم اکنون درگیریها خاتمه یافته و مردم دارند زندگی عادیشان را میکنند ...

( دوربین پشت سر خبرنگار را نشان میدهد که در آن ۶۰۰ نفر دارند با خمپاره دنبال ۸۰۰ نفر میدوند ! )

ــ خبرنگار ما : همانطوریکه ملاحظه فرمودید امریکای جنایتکار اینبار نیز ۱۶ نفر را در عراق کشت ولی الآن شکر خدا اوضاع آرام است ...

( دوباره دوربین ۲۶ تا هلیکوپتر را نشان میدهد که در هوا دارد دنبال ۱۸ نفر در زیر زمین میگردد ! )

ــ خبرنگار ما : امریکای جنایتکار مسئولیت این کشتار فجیع را بر عهده گرفته است ولی هم اکنون اوضاع به حالت عادی برگشته ...

( دوربین پشت سرش را نشان میدهد که ۵۲ تا زیر دریائی دارند دنبال ۶۲ تا تانک میکنند ! )

ــ خبرنگار ما : این گزارش از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ، قلب نا آرامی ها ، بغداد ، بومب ! (یعنی بود !)

هم اکنون تقریباْ اینطور به نظر میرسد که عراق اصلاْ رئیس جمهور ندارد ! ولی یک نخست وزیر دارد که بعضی وقتها از طرف بقیه حرف میزند ! بوش هم امروز با خبرنگار تایمز مصاحبه کرد و گفت تا وقتی من رئیس جمهورم هیچکدام از نیروهای امریکائی رو از عراق خارج نمی کنم . مگه دیوانه ام ؟!

مقتدا صدر هم که دفعه قبل خواستن بگیرن خشتکشو بکشن سرش فرار کرد رفت نجف تو مسجد قایم شد ، آیت الله سیستانی بیچاره رفت درش آورد ، الآن دوباره افتاده به زرت و پرت ! منطقه سبز عراق هم وضعش از منطقه قرمز بدتره ، یه تیکه شده عین محوطه جریمه ۱۸ قدم ما تو بازی با کویت ! میگن مقتدا صدر عین روبرتو کارلوس توپهای کاشته پشت ۱۸ رو خیلی خوب میزنه منتها تازگیها از دستش در میره میخوره وسط تماشاچی ها نه وسط دروازه ! تقریباْ به همین دلیل هر روز آمار کشته های غیر نظامی میره بالاتر ! خبرگزاری ایرنا هم اینروزا به شکل کاملاْ استثنائی و هنرمندانه ای برای اینکه اوضاع رو عادی جلوه بده به منطقه سبز عراق میگه منطقه "الخضراء" ! خودمونیم کدوم ما وقتی خبر رو بخونه حوصله فکر کردن داره که متوجه بشه منظور یعنی همون منطقه "سبز" ! ما اصل خبر رو به زور میخونیم چه به این مکاشفات ! قراره سال دیگه تمام جوایز اختراعات و اکشافات و هوش ذکاوت و فرصت طلبی و خصوصاْ اعلام خبر در ۰.۴ ثانیه رو بدن به ایرنا !

جلال طالبانی هم که عین بقیه مقامات جمهوری اسلامی در سال ۸۷ علی الحساب خفه خون گرفته فقط یه بار از ادامه حضور نیروهای امریکائی در عراق "ابراز خرسندی کرد" . بلافاصله جمهوری اسلامی گفت : نفهمیدم چی شد ؟! حالا برای ما ابراز خرسندی میکنی ؟! پدرسگ مادر به خطا همین پریروز این قزمیت اومد اونجا بهت یک میلیارد دلار پول داد حالا جفتک میندازی ؟! طالبانی هم گفته من اون یک میلیارد رو گرفتم که دیگه درباره قرارداد ۱۹۷۵ حرف نزنم ! حالا دو میلیارد میگیرم که ابراز خرسندی نکنم !

سپاه پاسداران هم که از اینطرف کردستان عراق رو بسته به توپ سگ هم که صاحابشو نمیشناسه ملت هم وقت نمیکنن بگن بابا تو این وسط چی میگی ! فعلاْ اونجاها پژاک و پ.ک.ک و دموکرات قاطی شدن شده پژموکرات.ک.ک.ک ! جمهوری اسلامی هم اینروزا نمیدونه اصلاْ باید چه غلطی بکنه هی زرت و زرت سایت فیلتر میکنه ! اگر هم ببینه یه خورده اوضاع داره خراب میشه و مردم دارن از بعضی چیزا با خبر میشن فوری امام جمعه خرمشهر رو میفرسته منبر که بگه "انتخابات این دوره مخدوش بوده است" ! حالا تا مردم بیان میخ بشن رو خرمشهر و شورای نگهبان بره همه رو جمع کنه و آراء بازشماری بشه تقریباْ همه یادشون رفته که پنتاگون اعلام کرده "جمهوری اسلامی کلیه بمبهای کنار جاده ای را در عراق تحویل شورشیان میدهد" ! اتحادیه اروپا هم که با تهدید گفته "دارائیهای مقامات بلند پایه جمهوری اسلامی را بلوکه خواهیم کرد" و البته ما که نمیدانم منظور از "مقامات بلند پایه جمهوری اسلامی" کی ها هستن بلکه خدا هم نمیدونه ولی خواجه حافظ خوب میدونه ! زیاد هم مهم نیست ، مهم اینه که اخیراْ معلوم شده بخشی از این دارائی ها متعلق به آقا جواد پسر برومند مقام معظم رهبریه که تقریباْ میشه داماد حداد عادل ! چه حالی میده تو مملکت امام زمان تمام "مقامات بلند پایه" یه جورائی با هم فامیل باشن ها !

نتیجه : ملا نصر الدین خوابیده بود تو کوچه دعوا میشه زنش هراسون ملا رو بیدار میکنه میگه برو تو کوچه ببین چه خبره . ملا هم همونطوری خواب آلود و لحاف پیچ میره تو کوچه این وسط یه دزدی لحافشو میدزده همون موقع هم دعوا تموم میشه ! ملا برمیگرده خونه زنش میگه چی شد ؟ میگه هیچی دعوا بود تموم شد . زنش میگه سر چی دعوا بود ؟ گفت سر لحاف من ! ( ها ها ها ها ! )

( بی زحمت خودتون یه جوری لحاف ملا رو به عراق ربط بدید )

سامان

,

  دلتنگیهای یک طاهره
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

- تو حرف بزن به جای من ... صورتت را کمی بچرخانی میبینی که من درست اینطرف تو به تماشایت نشسته ام ... تو همیشه حرفهایت بیشتر از من بوده ... حالا هم بگو ... چه میشود مگر ؟ به خیالت دق میکنم از پرگویی تو ... نه اصلا اینطور نیست ... گنجشک سرمازده را که دیگر تاب حرف زدن نمانده ... با من حرف بزن ... نگاه کن ... حتی دیگر دستم را هم زیر چانه ام نگذاشته ام اینبار دلم نخواست که از پشت هیچ دیواری نظاره گر تو باشم ... نگو که  

 

" مهم نيست كه رؤياهای معصوم ِ مرا دزدیده اند يا به لحن ترانه‌های كودكی‌ام خندیده اند ..."

 

مهم است نازنین من ... مهم است ! میدانی دیگر بلبل زبانیهای من تمام شده ... حالا دلم فقط میخواهد بنشینم و گوش کنم ... طعنه ات نمیزنم ... بگو ...

 

- طعنه ؟ طعنه هم بزنی مثل همه ی حرفهای دیگر در دفتر مشقم هزار بار مینویسم و رو نویسی میکنم و باز هم نقطه سر خط ... راستی هنوز هم خانوم معلم چوب خط داری ... چقدر تو با آن چوب خطت بر انگشتهایم زدی که بهتر بنویس .. خطت هنوز کج و معوج است و با آن خودکار قرمزت هی خط کشیدی ... دیگر فایده ای ندارد اما ... نگاه کن خانوم! " مشق ها را نوشتم ... جریمه ها را هم ... صد بار نوشتم ... نقطه سر خط .

مادر دیگر سالی است جان در بدن ندارد ... و من به سین سفره، ایمان ندارد ... فکر کبری دیگر برای تصمیم مهمش کار نمیکند ... سارا بی شعله ی اجاق مانده ... هوا سرد ِ سرد است ... هزار بار دیگر هم می نویسم. ولی می دانم ... تو باور نمی کنی ... فقط می آیی و روی همه ی مشق ها و جریمه هایم ، خط می کشی ... همه را خط می زنی ... و میروی  "

  

نه جان من ! دیگر کدام چوب خط، چوب خط خودم هم دارد تمام میشود ... با معرفت ! خط نکش بر این همه باور ... دیگر کار از کار گذشته ... حالا باورهای من با من قد کشیدند.  تو از جنس بهاری ... تو خود ِ بهاری خودت گفتی ... هنوز هم پاره های نوشته های انشایت در خاطرات من مانده،  پس اینبار هم تو حرف بزن ... با کلماتی از جنس باورهای من ... 

 

نگاهت میکنم ... هنوز دستت به نوشتن و کلماتت به سکوت آشناتر است ! میرسم به خاطرات سال گذشته ام ... در انتها و ابتدای " بی خانمان " یم در غربت ... یادت هست آن روز نوشتم ... امسال من سفره ی هفت سین ندارم دو تا سین دارم

 

یکی سجاده ی سبزم و دیگری سنگ صبورم

 

امسال شب عید، سنگ صبورم خدا بود ... گفتم دو تا سین هم برای دو نفر کافی است !

و دستهای من در همان نیمه شب بر نیمکت گوشه ی فضای سبزی که هیچ نهالی در آنجا نبود جز نهال تنهایی من که داشت قد میکشید تا روزنه ی چشمهای انتظار ... که همچنان تا خدا بالا میرفت. من همان شب عید سال گذشته بود که دانستم بی خانمانی و داشتن سقفی بی مادر چقدر غمگین کننده و سنگین است ... خدا این را به من در همان غربت فهماند ... چقدر پرنده ی بی پر و بال آمد و رفت ... تا سال تحویل شد ... سال گذشته التهابم سبز نشد ... همانطور سرخ ماند ... تب داشتم یادت هست ...

اما امسال جور دیگری است ...  آشیانه ای دارم  که زیر پر و بالش جا گرفته ام ... امسال بوی عید میاید ... اما نه مثل دوران کودکیم ... امسال حالتی دیگر دارم ... امسال در همین کشوری که آرمش روی گذرنامه ی من است ... روزگار میگذرانم ...

 

الله 

 جمهوری اسلامی ایران

 

این آرم یعنی خیالت راحت زیر سایه ی عدالت !!! زندگی میکنی ... همینطور هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یاد بچه های خیابانی ... یاد نیمکتهایی که جایگاه اهل کوچه و خیابانند  ... یاد گوشه ی دیوار آرمیدن و یا نشستن کودکانی است که از دیدارشان به گامهایم سرعت میبخشم تا زودتر به خانه برسم ...

من با دنیای واقعی آشتی کردم ... و چه آشتی کردنی شد ... انگار شکستم ... صدای شکستنم را دخترک همسایه شنید و دوان دوان آمد که چه شده ... چقدر پیر شدید ... آن هم برای سه ساعت چرخیدن در شهر ...

 

اینجا تهران است ... شهر من ... جارچیان به صد بوق و کرنا گفته اند آهای اهالی شهر، بهار میرسد.

امسال حالتی دارم که به یک چیز دیگری شبیه است که مال ِ همان دیار شبیهستان است که بارها گفته ام

یاد دستهایی که تهی مانده اند این روزها و دیروزترها هم ... یاد دستهای پدرهایی که من خوب مسئولیتشان را میفهمم ... یاد جیبهای خالیشان . یاد هق هق پنهان شرمساریشان در شبهای تنهایی و تفکر بر امور اهل خانه . یاد دغدغه های مادری که به هزار ذوق گلیمش را میتکاند ... و هی با قالی رنگ و رو رفته اش از ماهی تابه ی بی ماهی ِ شب عیدشان در گفتگوست ... یاد تنهایی دخترک گل فروش که در خیالش پولهایش را میدهد برای خرید یک ماهی قرمز ... دخترک کبریت فروش آتش گرفت و رفت ... اما انگار هیچکس از بزرگترهای این کشور نفهمید ؟ ۱۳ ساله دخترکان ایرانی در دستهای شیخهای عرب پرپر شدند و میشوند ... پسر بچه ها راهشان بیراه شده ... بزرگترهای بزرگترها نفهمیده اند یا خودشان را به نفهمیدن زده اند؟

همشهریهایم را حراج میکنند ... شعورم را در بی شعوری من میدانند... در کور و کر و لال بودنم ... مدیری نیست، مدبری نیست ... کجاست فریادرسی، که داد این ملت بستاند ... ای بزرگترهای ِ این ملت ! از بوی سیب بیخبر مانده اید ؟...

 

 بوی سیب کجا بود ؟ حالا کجاست ؟

 

بشکند دستهایی که اگر نمکی هم داشتند، نمکشان را یا به طعام عرب سپردند... یا به بحر احمر شستند و بی نمک گذاشتند در حلقوم این ملت. خون بشود دل کفتارهای بی صفت و گرگهای همیشه گرسنه و روباههای همیشه حیله گر ... لاشه هایشان بر بیابانی افتد که کرکسها تکه تکه اشان کنند که با زر و زور و تزویر حرف حرف خودشان است و کلام کلام خودشان ...

 هنوز نمیدانم سال نو قرار است چگونه شروع بشود ... هنوز نفهمیده ام که کدام دستها بر سیمای فقر این ملت نوازشگرند ... هنوز نفهمیده ام که چه میشود کرد برای دلهای آسیب زده ...  

   

عطر بهار نارنج میرسد آخر کار ... چشمانم روشن میشود ... دلم شفا میگیرد ...

 

                                 ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

همانجا نشستم ، بر دفتر و قلمت هزار آرزوی خیالم را رساندم انگاری که دلت به حال بغض شکسته ام سوخت ... خیره به چشمهایم شدی ... چقدر تو بزرگتر از بزرگترهایی بودی که من دور و برم میدیدم  پسر جان !با همان لهجه ی کودکانه ات گفتی : خانوم آدامس میخری و بعد شرمگینانه گفتی عیدی هم می دهید ؟!

  " مي دانم به زودی در زير عبور اين لحظه‌های پرشتاب دفن خواهم شد ... ولی تو را قسم به هرچه از بی‌قراری دريا شنيده‌ای، مگذار كسی هوای بارانی چشمت را به گريه تعبير كند... "

 

"هر شب به این امید بخواب میروم که صبحگاهان وقتی برخیزم آسمانی دیگر دارم و زمینی دیگر "

,

  دلشوره
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: جمعه دوم فروردین 1387

پر از دلشوره,پر از ترس,در اندیشه ی آینده ای که همه چیز بدتر باشد شاید !

و مادری که دیگر نباشد تا وقتی که حتی با تو قهر است با دلتنگی نگاهت کند.و پدری که همیشه دلواپس توست.و خواهر و برادری که می بخشندت و تویی که دوباره و این بار شاید برای همیشه مرا تنها بگذاری….

ترس وجودم را می گیرد و دانه های سفید برفی که می بارد در این آسمان گرفته,بیشتر از امید روزی گرم خالی ام می کند.

دلشوره ای که از شب قبل و یا شاید یادم نمی آید که بگویم از سالها قبل,با من آمده است !همان دلشوره ای که از سر شب همراهم بود و گاهی حتی ترغیبم می کرد که از ادامه ی راه بر گردم و فراموش کنم که امشب کنسرت پیمان یزدانیان است که من با چنان ذوقی بلیط هایش را برای دو نفری امان خریدم و ذوق یک پنج شنبه شب

,که دوباره با هم باشیم.

کلافگی ات را حس میکنم. آنقدر که مطمئنم از دیدن من ابدا هیجان زده نشدی.

می پرسم : چرا خوب نیستی؟

سکوت می کنی و من می دانم که چقدر ذهنت, پر از دغدغه است و فکرهای مردانه !

و کنسرتی که شک ندارم از معدود برنامه هایی بود که با آن آمیخته شدم. و بخش دوم,در سوئیت حزن که پنج موومانه است نگه داشتن خودم کاری بس بیهوده می نماید.!

چشمانم را می بندم,اما اشک از لا به لای فشار آنها,خود را بیرون می کشد و آرام آرام روی گونه هایم می میرد.

با چشمان بسته نگاهت را حس می کنم که برمی گردی و با درکی عجیب ثانیه ای به من خیره می شوی.

با هر موومان آن,روزهایی از نبودنت را به یاد می آورم و آن همه بی عدالتی که در حقم شد.!

در ادامه ی قطعات باز هم نفسم می گیرد و گاهی هم اشک امانم نمی دهد!

تمام مدت کنسرت حس می کنم تو هم مثل من ذوب می شوی در ثانیه ها,اما بعد می فهمم اشتباه کرده ام,چرا که کلافگی تو بیشتر از گم شدن,در نتهای پیمان یزدانیان است !

رمان ماهی ها در شب می خوابند را دقایقی پیش تمام کرده ام ولی هنوز بغضی که از خواندن سطر سطرش آمده بود, در گلویم مانده است !همان رمانی را که دقیقا یکسال پیش,درست در روزی همینقدر برفی,در شهر کتاب نیاوران دیدم و مکین و منسور با محبت برای روز تولدم,با آن ظرف چهار گوش شمع های رنگی خریدند و من نفهمیدم !

چرا که آن روز هم پر از دلشوره بودم.دلشوره از ترس نداشتن کسی که امیدوار بودم بتواند جای تو را بگیرد !

پازل؟مولانا؟رباعیات خیام؟یا قرآن مجید؟؟؟

و من رباعیات خیام را خریدم به ترجمه ی چهار زبان برای دوستان خارجی اش که بداند

 اگر بخواهد می تواند برود و ببرد و او

رفت !!!

مثل دلشوره ی دیشب,بعد آن کنسرت لذتبخش,وقتی رفته بودی تا شام بگیری و من با ترس از آمدنت,پیام لیلای خاله ات را خواندم و دیدم که با عشوه ای زنانه خواسته تا به آدرس دقیقش,برای روز تولدش,هدیه بفرستی و ترس از بودنش و ترس از نبودنم,دلشوره ام را بیشتر می کند و آمدن سریع تو و دستپاچگی من,رنگ و روی پریده ام ,دهانی گرسنه که ناگهان قفل می شود,برایت فاش می کند که اتفاقی افتاده است و تو می فهمی و من بیشتر می ترسم .!

رد شدن آن ماشین چندش آورهم,از کنارمان , و خونسردی تو برای به حرکت در آوردن ماشین,در چند ثانیه,تمام دقایق بدترین اتفاق زندگیم را برایم تداعی می کند و ترس از دوباره تکرار شدن …

حالا فشارم  کاملا افتاده است و در یک لحظه تمام تنم شروع به لرزیدن می کند.!

پاهایم را به کف ماشین فشار می دهم تا متوجه ی لرزیدنم نشوی اما انگار فایده ای ندارد.لرزش لبهایم و دستهای یخ زده ام برایت فاش می کند که اوضاع در عرض چند دقیقه کاملا تغییر کرده است.

بخاری را تا انتها روشن می کنی و می پرسی: می خوای بریم درمانگاه؟

و من با لرزشی خفیف و سرمایی عمیق که در تمام سلول هایم رخنه کرده است,آرام می گویم:خوبم !!!

مدتی طولانی سکوت می کنم و بعد مانند کودکی که از ترس دعوا شدن,همیشه زودتر اعتراف می کند,می پرسم:تو براش هدیه فرستادی؟با صدایی که بوی مهربانی می دهد

,آرام و لبخند زنان می گویی:نه عزیزم.

و من می دانم که حالا همه چیز را فهمیده ای و با حداقل توضیحاتت در می یابم که هیچ چیز دروغ نیست .

با شرمندگی نگاهت می کنم و در دلم,ولی با چشمهایی که فریاد می زنند,اعتراف می کنم که :عاشقت هستم.

حتی اگر دوباره در بازی با تو ببازم!!!

طاهره تو...

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com