تبليغاتX
خوش آمدید

fardahaa

سامان دادمان

fardahaa

http://fardahaa.blogfa.com

خوش آمدید

خوش آمدید

خوش آمدید

این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست . بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید

خوش آمدید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

خوش آمدید 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بسیار خوشحال می شویم که شما نیز همراه ما شوید و در کنار ما بنویسید
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  خالی بندی خفن
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
بدون مقدمه برويم سر اصل مطلب:
ماجرا از آن‌جايي شروع مي‌شود كه من و يكي از دوستانم همین آرام بی عقل داشتیم جاتون خالی برای این آمریکایی ها خالی می بستیم بحث یکهو کشیده شد به جنگلهای شمال ایران و یکهو آرام به من زد و گفت مخشونو کار بگیر منم قبلش یادم میاد یکسری عکس از جنگلهای سی سنگان به اینها نشون داده بودم با یه اسلحه که با بسیج مدرسه مون رفته بودیم اردو همین بابا اون عکسو دیده بود وقتی ازم پرسیده بود اسلحه از کجا آورده بودی ؟ نخواستم بگم ماجرا رو گفته بودم می رفتیم شکار خلاصه یکهو فی البداهه یادم افتاد و زدم تو خط خالی بندی که یادش بخیر رفته بودیم جنگل و  موقع شكار گوزن ناياب از گروه هم جدا شده بودم و گم شده بودم وتنها بودم كه ناگهان با یه خرس سیاه گنده چشم تو چشم شدم.در اون لحظه يك فشنگ بيش‌تر نداشم.ولي با تمركزي هوش‌مندانه،صبر كردم تا قشنگ خرسه و گوزنه تو یه خط قرار بگیرند که بزنمشون ...

آقا جاتون خالی عین چهار آمریکایی که همکلاسی هام هم هستند کف کرده بودند یکیشون که اسمش تیم  هست از ترس داشت خنج میکشید به کاناپه بعد چند لحظه که نفسش بالا اومد گفت  خب! بعدش...
- خلاصه بگم،با همون تك تير توي تفنگ،جوري نشونه‌گيري كردم كه هم خرسه و هم گوزنه [يكي پس از ديگري]،دراز به دراز رو به قبله افتادند... اینجا بود که این آرام عوضی ضایع کاری شو شروع کرد و گفت آره آره منم بعدا شنیدم کل روزنامه های اون روزها هم نوشتند کیهان بچه ها کیهان بچه ها هم نوشته بود که یکیشون پرسید کیهان بچه ها مهمه ؟ گفت اره یکی از روزنامه های مهمه تو ایران بعدشم گفت اره منم زیاد می رفتم شکار یادمه یکبار رفته بودم شکار آهو که  اتفاقا من هم درست مثل سامان تو اون شرايط  گيرافتاده بودم،منتها مشكل من «خرس» نبود بلكه 10تا گرگ وحشي و نامرد بودند...
کل جماعت کف که چه عرض کنم داشتند سکته می کردند و یکیشون  گفت: خب!
- منتها نكته‌ي ظريف ماجرا در اين بود كه موقع شليك به سوي گرگ‌ها،فشنگ توي اسلحه‌ام گير كرد و گرگ‌هاي لعنتي هم نامردي نكردند،ريختن سرم و  وحشيانه تكه‌تكه‌ام كردند.
اینجا بود که هلنا که از همه هم بزرگترهم هست و داره مستر میخونه  نتوانست جلوي خنده‌ي آغشته به تعجب‌اش را بگيرد و پرسيد:
- يعني خوردنت؟!
 این آرام عوضی هم مظلومانه سرش را تكان داد: آره ديگه...

که کل چهار نفر صداشون دراومد و اینکه وای تو كه الان روبه‌روي ما  سُر و مور و گنده نشستي،چرا  ِچرت مي‌گي؟!
 و آرام هنوز از رو نرفته بود و خیلی خونسرد گفت :  آخه اين زندگي نيست كه ما مي‌كنيم!

هیچی دیگه خلاصه خودش هم بعد چند لحظه زد زیر خنده و همه فهمیدند که سر کار بودند منتها اولش شاکی شدند و بعدش گفتیم بابا برای ویکند خواستیم شوخی کنیم ! ولی همه گفتند خالی منو باور کرده بودند ! حیف که آرام گند زد !

نتيجه‌گيري اخلاقي - خصوصي: آمریکایی ها تا دلتان بخواد خنگ هستند مخصوصا کالیفرنیایی ها و مخصوصا همه دانشجوهای یو سی ال و باز مخصوصا دانشجوهای مهندسی

نتیجه گیری بعدی : خواستید خالی بندی کنید این طرفها آرام دیل مقانی همراهتان نباشد !

,

  چراغ بی فروغ !
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام !

حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام ؟


این واژه ها صراحت تنهایی من است

با این همه مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزن شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره وگاه چنان موج می زنم

درخود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با "چراغ" بیا تا "به" ببینی ام

بهار

,

  اتفاق !
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
من دو تا آی دی دارم تو یاهو ، بعد آدمای ادد شده تو این دو تا آی دی با هم فرق دارن ، یکیش دوستای دوران مدرسه و ایران و معلم آ و بچه های ایران کلا  ، اون یکی دوست و آشناهای فامیلی و عمه و عمو و دائی و اینا ،بعد بعضی وختا من میزنه به سرم هر دو تای اینا رو با هم با زمیکنم، بعد حالا اگه از هر دو گروه اینا یکی دو نفر آن باشن و من بخوام همزمان با هر دو گروه بچتم ، ۵۰٪ مواقع هنگ میکنم ، یعنی چی ؟!!
میگم الان بهت!!
فک کن!!
دی شب ، من داشتم با ساحره سر اینکه آدرس وبلاگمو نمیدم و اینا بحث میکردم ، بعد اون داشت میگفت:یا آدرسه رو میدی یا خودم میرم پیداش میکنم ،‌بعد تهدید های جانی هم میکرد تازه ،‌ حالا این به کنار ، از اونور  من داشتم با آقای ؛ق؛ معلم کلاس کنکورم تو ایران  چت میکردم و حال و احوالپرسی و دانشگاه چطوره و مامان خوبه و بابا خوبه و اینا ، حالا فک کن !!‌از اینور من با ساحره گیس و گیس کشی ، از اونور  حال شما خوبه و کلی پاستوریزه گی ... !
تا اینکه ساحره یه چی برگش گفت : من تو جوابش گفتم:خفه خفه تو غلط میکنی همچی کاری کنی !!‌ بعد هم خیلی قشنگ سند رو زدم و رفت ، بعد رفتم سراغ آقای ؛ق؛ اول رفتم حرفای قبلی رو مرور کنم ببینم بحث راجع به چی بود ، یه هو دیدم آخرین جمله ، اینه:خفه خفه تو غلط بی جا میکنی همچی کاری کنی، بعد رفتم خط بالایی دیدم آقای ؛ق؛ گفته بودن که ، اگه جور بشه با خانم تابستون میخواییم بیام اونورا یه سری بزنیم به لندن،‌که بعدش من این جمله ی گهر بار رو سند کرده بودم ،
حالا اون لحظه یعنی قیافه ی من دیدنی بود =)) ، دس و پامو گم کرده بودم ، مغزم قفل کرده بود ، بعد چن لحظه آقای ؛ق؛ با یه علامت سوال ادامه داد ، منم همیمجوری زل زده بودم به جمله هه ، که اصن چه جوری این رف اینجا آخه؟!!‌
برداشتم نوشتم: واای آقای ؛ق؛ شرمنده ، من نمیدونم این جمله از کجا اومد یه هو ، ببخشید اشتباه شده انگار ... !‌ جواب نداد ،‌من بیشتر تر ترسیدم ،‌گفتم:ای داد بیداد ، نکنه واقعنی فک کرده من بااینم، بعد اعصابش خورد شده پا شده رفته ، بعد دوباره گفتم:آقای ؛ق؛ اشتباه شده بود ، ببخشید :( ... دوباره تا چن لحظه جواب نداد ، من داشتم اینور بال بال میزدم ، خواسم پری کوفتیو  صدا بزنم که بیاد کمک، اون تو دروغهای فی البداهه استاد هست  که دیدم یه هو جواب داد که =)) ، من اینجوری : ، هیچ عکس العملی نشون ندادم ، باز دوباره همینو فرستاد ،‌بعد دیدم نه مث اینکه این تمام مدت در این حالت به سر میبرده است ، فک کن !!‌ بعد جواب داد ، خواهش میکنم صدف خانم  ، نترسین نمی آییم پس :)) ، من اینجوری :-S ٬ بعد دوباره خنده هه رو فرستاد ، تااازه چن لحظه بعدش من به حالت عادی برگشتم ، بعد دوباره کللی خندیدم با هم !!‌ وااااااای یعنی داشتم قبض روح میشدم هااا ! خیلی آقای محترمی هس آخه ، بعد فک کن ، یه هویی اینجوری بشه !!‌فک کن !!‌واااای خیلی بد بود !! .

حالا اینا به کنار ، من با این خواننده ی جدید زورکی چیکار کنم که رفته آدرس اینجا رو از زیر سنگ پیدا کرده آخه ، در خیر مقدمت فقط میتونم بگم ساحره خدا لعنتت کنه !

صدف

,

  چه بسته ام دل ؟
نوشته شده توسط :
ارسال شده در: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

الان دارم هر چی فکر میکنم میبینم، من چقدر یه هویی بعضی وقتا ترس بَرَم میداره ، این ترسه خیلی بی خود و الکیه ، که اینجور موقع هایی که بهش فکر میکنم فقط اعصابم خورد میشه ، از خیلی اتفاقهایی که نیفتاده ولی ممکنه بیفته میترسم ، برای همون همیشه توی دلم یه دلهره ای دارم که باعث میشه هیچ لذتی نبرم از  اتفاق های خوب و رنگ رنگی که دور و برم دارن اتفاق می افتن ، و همیشه هم بعد از تموم شدن اون همه اتفاق ، به سر خودم غر میزنم !
اعتماد به نفس چیزیه که یا ندارمش ، یا خیلی کمه . همه اش هم تقصیر خودمه ، باباهه همیشه سر همین قضیه با من بحث و جدل داره ، و من همیشه سرمو تکون میدم که یعنی :باشه ، سعیمو میکنم که آدم شم و باز هم نمیشه !!
وقتی یه رابطه ای هست دوستانه با یکی که خیلی آدم جدیدی هست ، همه چیز که خوب پیش میره همون اوایل ، بعد از مدتی یه حس بدی دارم انگار ، بعد یه هو دوس ندارم دیگه ادامه بدم ، وقتی به جایی میرسه که دیگه همدیگه رو میشناسیم و هیچ نقطه ی ابهامی به اون صورت وجود نداره ، بعد یه هو میبینی خیلی کنجکاوی میکنه ، خیلی  ها ، من از اون مدل آدمهایی ام که خوشم نمی آد از کنجکاوی های ی مورد،دوس دارم تا اونجایی که ممکنه زیاد از مسایلی که دوس ندارم که در مورد خودم هست حرف نزنم ، بعد انقدر هم خرم که وقتی یکی ازم یه سوالی کرد که دوس ندارم جواب بدم ، فرتی جوابشو میدم و بعدش میگم :ای خاک تو اون سرت کنن ، چرا گفتی ؟!!‌.... این سوالها تکرار میشه هی و  بعد یه هو ، یه جور ی میشم ، دل سرد میشم ،اصن هیچ حس خوبی ندارم ، حس میکنم خیلی بده ، هیچ چیز خوب نیست ، بعد هی خودمو میکشم کنار ، هی میکشم کنار ، دوس ندارم انقدر ، تا این حد اذیت بشم و طرف رو اذیت کنم ، نیمدونم ، اصن ، حتا اگه اون یه نفر خیلی هم برام عزیز باشه ، دوس دارم همونجوری که توی ذهنم عزیز بوده بمونه ، دوس ندارم هی این تصویر خوبش خدچه دار بشه .
من چه مرگمه اصن ام شب !
حالم خوش نیست

سارا

,

درباره وبلاگ
 
این وبلاگ حاصل کار گروهی چند دانشجوی ایرانی در خارج از کشور هست .
ما اینجا همه چیز داریم از خاطرات روزانه تا اخبار سیاسی و گزارشهای فرهنگی هدفی نداریم جز اینکه شما هم بدانید ! دانستن تنها هدف ماست .
 

 
لیست دوستان

خبرنامه امیر کبیر
تحكيم نيوز
ادوار نيوز
بنياد باران
محسن كديور
سيد محمد خاتمي
مهدی محسنی
امير فرشاد ابراهیمی
خبرنامه رويداد
راحله کشتگر
فدراسيون دانشجويان
مریم ناهیدی
روزبه مير ابراهيمي
معصومه ابتكار
مريم شباني
هانيه بختيار
زنده نام امير آسماني
ژیلا بنی یعقوب
نسرین بصیری
آیدا سعادت
محبوبه حسین زاده
میرا
عطیه وحید منش
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com