انگشتهای پام زده بود بیرو ن این دفترچه مشق رو زیر بغلم می ذاشتم و بالا می رفتم دوخط می نوشتم پایین می رفتم دوخط می نوشتم جلوی تلویزیون می نشستم دوخط می نوشتم ..هر برنامه ای رو از برفک تا برفک نگاه می کردم که مشقها رو ننویسم ازسرود قدیمی جمهوری اسلامی تا قرآن خوندن الشیخ مشاری تا گزارش هفته تا برنامه جهادسازندگی تا برنامه ... همه چی به جز مشق!
بین این برنامه ها یکی هیچ وقت از یادم نرفت: یه خانمی از سر کار میاد خونه. شوهرش داشت روزنامه می خوند. خانومه میدوه میره توی آشپزخونه که برای بچه ها و آقاهه شام درست کنه. آب روی میذاره جوش بیاد. یه بسته ماکارانی آماده می کنه. پیازها رو تند تند خورد می کنه و چشماش اشکی میشه. شروع می کنه به سرخ کردن. یه قوطی بزرگ رب گوجه فرنگی میاره. درباز کن رو از تو ی کشو درمیاره. در قوطی رو باز می کنه و با قاشق دو تا قاشق رب می ریزه توی پیازها. قاشق سوم رو که می خواد بریزه می بینه یه چیزی توی قاشقه! با انگشت بلندش می کنه می بینه یه تیکه شاخه خشک درخته! به اندازه یه انگشت! شوهرش رو صدا می کنه: بیا ببین چی توی قوطی رب پید کردم!
--- چی پیدا کردی؟
---- خوب پاشو بیا اینجا ببین! یه شاخه درخت! باورت می شه؟ توی رب گوجه فرنگی شاخه درخت باشه؟
--- آقاهه از توی حال تکون نمی خوره. روزنامه اش رو ورق می زنه و می گه: خوب حالا! همچین میگه چی پیدا کردم انگار خود درخت رو پیدا کرده! خوب بندازش دور غذا رو درست کن. خانوم مردیم از گشنگی!
-----خانومه از توی آشپزخونه میاد بیرون و با نگاهی بسیار بسیار جدی می گه: هیچ فکرشو کردی اگه الان شاخه درخت توی قوطی رب پیدا کنی و اعتراض نکنی فردا ممکنه خود درخت هم توش پیدا کنی و کم کم تعجبی هم نکنی! اصلاً این چه معنی داره؟ من رب گوجه فرنگی خریدم نه آشغال!
------ حالا می خوای چیکار کنی؟ به کی اعتراض کنی؟ فکر کردی کسی به تو اهمیتی میده؟ آخر آخرش هم چی؟ می خوای بگند ببخشید؟ خانم ول کن تو رو خدا!
خانومه به پسرش نگاه می کنه ( اونهم مثل من وسط اتاق دراز کشیده بود و دفتر مشقش جلوش بود و حرفهای مامان باباش گوش می کرد) پسره فوری سرش رومی اندازه پایین و تند تند شروع می کنه به نوشتن!
خانومه می فهمه که این جماعت حرفهاشو جدی نمی گیرند! شماره تلفن روی قوطی رو برمیداره و شروع می کنه به تلفن کردن! خوب طبعاً کسی هم جواب نمی داده!
خانومه شب خوابش نمی بره! تمام مدت چشماش باز بود و فکر می کرد.
صبح بلند میشه. ساعت هفت تلفن می زنه. اشغاله. ساعت هشت تلفن می زنه اشغاله. ساعت نه تلفن می زنه اشغاله. خانومه از ادره اش مرخصی می گیره می ره کارخونه رب سازی!
نگهبان می پرسه: خانوم اینجا چی کار دارین؟
خانومه قوطی رب رو نشون می ده با اون یه تیکه چوبه و میگه: این توی قوطی ربی بود که من خریدم. می خوام بدونم کی اینکارو کرده؟ کی مسئولشه!
نگهبانه چشماش گرد میشه: ای خانوووم اگه قرار بود هرکی یه چیزی توی قوطی ربش پیدا می کرد راه می افتاد می اومد اینجا که اینجا باید شبانه روز مردم صف می کشیدند!
خانومه گردنش رو کج می کنه و با چشمهای سوالی به نگهبانه نگاه می کنه!
نگهبانه یه کمی فکر می کنه و در رو باز می کنه. اون ساختمون.طبقه اول. اتاق روابط عمومی . شاید یه کسی اونجا بتونه جواب شما رو بده!
خانومه راه میفته. در اتاق روابط عمومی رو می زنه. یه آقای ژولی پولی که جورابهاش رو در اورده بود انداخته بود روی شوفاژ خشک بشه می گه: با کی کار دارین؟
خانومه می گه: با شما! شما مگه مسئول روابط عمومی نیستید؟ چرا من هرچی تلفن می کنم مدام اشغاله؟ شما هم که الان مشغول صحبت کردن با کسی نیستید؟ این چه وضع کار کردنه؟
آقاهه یه کمی خودش رو جمع و جور می کنه و می گه: امرتون؟
خانومه دوباره قوطی رب و شاخه درخت رو درمیاره: می خوام بدونم کی مسئول این قضیه هست؟ مگه کارخونه شما توی هوای آزاده که همینطوری یه شاخه درخت بیفته توی قوطی رب!
آقاهه با بی اعتنایی می پرسه: حالا شما مطمئنید که این شاخه توی این قوطی بوده؟
خانومه دوباره با یک نگاه جدی آقاهه رو مجبور می کنه که به حرفهاش گوش کنه!آقاهه می گه: خوب خانوم! اتفاقه! بالاخره ممکنه یه گوجه ای با شاخه اش بوده و شاخه جدا نشده و بدشانسی شما افتاده توی قوطی رب شما!
خانومه ایندفعه دیگه خونش به جوش اومده بود می گه: آقای محترم! شما جدی جدی فکر کردین با یه بچه دو ساله سر و کاردارین یا دارین منو مسخره می کنین که در هر صورت بهتون می گمه که سخت در اشتباهید! اولاً که گوجه فرنگی تا بیاد رب بشه هزار بلا سرش میاد و پوستش هم کنده می شه! مگه شاخه درخت ستون سیمانیه که نتونه جدا بشه؟ دوماً این شاخه درخت رو نگاه کنید کاملاً مشخصه که مال قمستی نیست که به میوه یا گوجه فرنگی چسبیده باشه چون ضخامتش یکسانه! ثالثاً بدشانس شما هستید که جایی کار می کنید که از مسئولیت هاتون خبر ندارید و من
همه اونها رو یادتون میارم!
خانومه راه میفته میره سراغ تابلوی اعلانات واتاق آقای رئیس و کلیشه آقای رئیس توی جلسه هستند و شما نمی تونید بدون هماهنگی وارد بشید و خانومه در رو باز می کنه و میره سراغ آقای رئیس!
---- بفرمائید!
--- این قوطی رب محصول کارخونه شماست؟
----- بله. چطور مگه؟
---- قوطی رب باید توش رب باشه.درسته؟
---- البته.
---- پس این شاخه درخت این تو چی کار می کنه؟ من به روابط عمومی تلفن زدم باهاشون صحبت کردم از دم در تا همین منشی شما برای همه توضیح دادم اما کسی نمی خواد مسئولیت قبول کنه! شما مسئول اینجا هستید! لابد توی خونه شما ازاین رب ها مصرف نمیشه وگرنه حداقل بابت سلامتی خونوادتون هم که شده کمی به محصولی که تولید می کنید توجه می کردید! هیچ فکر کردید اگه این چوب لای دندون بچه من یا بچه شما می رفت چه بلایی سرش می اومد؟ حداقلش این بود که لب و لثه بچه زخم می شد! چرا اینقدر بی مسئلیت هستید؟ مگه این رب گوجه فرنگی رو برای مریخی ها درست می کنید که نگرانشون نیستید؟ ...........
آقای رئیس به دقت به صحبتهای خانومه گوش می کنه: من واقعاً جوابی ندارم! من جداً شرمنده هستم! اما با تمام وجودم از شما تشکر می کنم که اینجا اومدید و اعتراض کردید!
آقای رئیس خانوم رو می برند توی کارخونه و تمام کارگرهارو جمع می کنند و براشون توضیح می دند که چه اتفاقی افتاده و می گند که اگر دفعه دیگه چنین اعتراضی بشه بی برو برگرد همه کارکنان رو از دم اخراج می کنند و خودشون هم استعفا می دند!
عصر شده بود و خانومه خسته ولی راضی برمی گرده خونه. آقاهه دوباره داشت روزنامه می خوند! خانومه میره توی آشپزخونه مشغول آشپزی! زنگ در به صدا در میاد.
بچهه می ره در رو باز می کنه: مامان؟ با شما کار دارند!
----- خانوم من از کارخونه رب گوجه فرنگی ... اومدم. آقای رئیس دستور دادند که مصرف یکسال رب گوجه فرنگی خانواده شما رو بعنوان تشکر از زحمتی که امروز کشیدید و عرض معذرت بابت سهل انگاری ما براتون بیاریم. بفرمائید کجا بذاریمشون!
------------
اگه از خوندن این داستان حوصله اتون سر رفت یا گفتید: ای بابا! گیر دادیا! خبر نداری توی ایران چه خبره! خوب که چی؟ نفست از جای گرم بلند میشه! خواب دیدی خیر باشه! توی ایران کار نمی کنه ...... بهتون مژده میدم که آدمهای مثل شما خیلی خیلی خیلی (میلیونها) هستند توی ایران و بسیاری کشورهای دیگه! و البته همین کمک می کنه که همون چیزهایی که مدام ازش شاکی هستید اتفاق بیفته! به نظر من اگر حقوقی از شما ضایع شده این شما هستید که باید اعتراض کنید! منتظر جواب و نتیجه نباشید! اعتراض کنید! البته اعتراض کردن اصول داره! اما سکوت کردن و اظهار نا امیدی کردن به نظر من از خود جرم یا سهل انگاری یا هرچی که اسمش رو بذارید بدتره!
البته این نظر شخصی بنده است! اینهم نظر یکی دیگه!حال خود دانید!
طاهره